تبلیغات
شب های بی زمستان - مطالب ابر مرد
 
شب های بی زمستان
درباره وبلاگ


سلام

چیزهایی هست کــه نمی دانـــــــــــــم،
می دانم ،سبزه ای را بکنم، خواهم مرد،
می روم بالا تــا اوج، مـن پــر از بال و پـرم،
راه می بینم در ظلمت، من پـر از فانوسم،
من پـر از نورم و شن، و پـر از دار و درخـت،
پــرم از راه، از پـل، از رود، از مــوج،
پــرم از سایه برگی در آب،
چه درونم تنهاســـــــــــت...

این وبلاگ، دیوار نوشته هایی است از آنچه که برایم جالب و گاهاً مهم است و دوست دارم بیان کنم تا در حصار دل غریب باقی نماند. ایده ی موضوعی مطالب از اتفاقات، افکار روزانه و دوست داشتنی هایم است. در برخی از مطالب تمام متن، از خودم نیست، اما پای این نوشته جات هستم، خودم را مسئولشان می دانم و همیشه سعی خواهم کرد که به صداقت در گفتار پایبند بمانم...

مخلص شما
محمد

مدیر وبلاگ : محمد
نویسندگان
شنبه 15 بهمن 1390 :: نویسنده : محمد

روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر مجهز است .

 تصمیم میگیرد به همسرش  ایمیل بزند . نامه را مینویسد اما در تایپ آدرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد .

در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا اشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند .

 اما پس از خواندن اولین نامه غش می کند و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را بر نقش زمین میبیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:

 گیرنده : همسر عزیزم
موضوع : من رسیدم
 میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش انها اینجا
کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا می اد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته ..من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کرد. همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا می بینمت . امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه.   

وای چه قدر اینجا گرمه.





نوع مطلب : مطالب خواندنی، نکات پندآموز، داستان های پندآموز، 
برچسب ها : کوتاه ولی خواندنی، مرد، سفر، مسافرت، هتل، داستان، پندآموز، ایمیل، همسر، مرگ، جهنم، گرم،
لینک های مرتبط :
جمعه 22 مهر 1390 :: نویسنده : محمد

این قضیه میگن واقعیت داره و توی مشهد اتفاق افتاده:

    مسافرکش بدون مسافر داشته میرفته یهو کنار خیابون یه مسافر مرد با قیافه ی مذهبی میبینه کنار میزنه سوارش میکنه و مسافر صندلی جلو میشینه یه دقیقه بعد مسافر از راننده تاکسی میپرسه :آقا منو میشناسی ؟راننده میگه : نه یهو راننده واسه یه مسافر خانوم که دست تکون میده نگه میداره و خانومه عقب میشینه مسافر مرد از راننده دوباره میپرسه منو میشناسی؟راننده میگه : نه. شما ؟مسافر مرد میگه : من عزرائیلم راننده میگه : برو بابا اُسکول گیر آوردی؟ یهو خانومه از عقب به راننده میگه :ببخشید آقا شما دارین با کی حرف میزنین؟ راننده تا اینو میشنوه ترمز میزنه و از ترس فرار میکنه. بعد زنه و مرده با هم ماشینو میدزدن!!!...





نوع مطلب :
برچسب ها : داستان، مسافر، راننده، مرد، زن، عزرائیل،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 13 مهر 1390 :: نویسنده : محمد

روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او و مهرش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد : هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی مجنون به خود آمد و گفت: من که عاشق لیلی هستم، تورا ندیدم تو که عاشق خدایی چگونه دیدی که من بین تو و خدایت فاصله انداختم  ...!!!!!





نوع مطلب : داستان های پندآموز، 
برچسب ها : حضور قلب در نماز، مجنون، مرد، عابد، لیلی، داستان، پندآموز،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 10 مرداد 1390 :: نویسنده : محمد

جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مؤدبانه گفت:

ببخشید آقا! من می‌تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟

مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد:

مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری... غلط می کنی تو و هفت جد آبادت، خجالت نمی‌کشی؟

جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش‌های مرد عصبی شود و عکس‌العملی نشان دهد، همانطور مؤدبانه و متین ادامه داد:

خیلی عذر می‌خوام فکر نمی‌کردم این همه عصبی و غیرتی بشین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه می‌کنن و لذت می‌برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم.

مرد خشکش زد ...

همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد...

 

 وارد ماه مبارک رمضان شده ایم ولی باز هم عده ای شأن این ماه عزیز را نمی فهمند و با بی غیرتی زن و دخترشان را با ظاهری زننده در جامعه می چرخانند غافل از اینکه چشم های ناپاک بسیاری به دنبال زنان و دخترانشان است...





نوع مطلب : مطالب خواندنی، طنز، داستان های پندآموز، 
برچسب ها : مرد، نامرد، بی حجاب، بی عفتی، ماه رمضان، رمضان،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 3 خرداد 1390 :: نویسنده : محمد
مردی نزد روانپزشک رفت و از غم بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد
دکتر گفت به فلان سیرک برو . آنجا دلقکی هست
اینقدر می خنداندت تا غمت یادت برود
مرد لبخند تلخی زد و گفت : من همان دلقکم . . .




نوع مطلب : داستان های پندآموز، 
برچسب ها : دلقک، مرد، روانپزشک، سیرک، خنده، گریه، غم،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 2 )    1   2   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :