تبلیغات
شب های بی زمستان - مطالب ابر مرد

کوتاه ولی خواندنی

نویسنده :محمد
تاریخ:شنبه 15 بهمن 1390-10:09 ب.ظ

روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر مجهز است .

 تصمیم میگیرد به همسرش  ایمیل بزند . نامه را مینویسد اما در تایپ آدرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد .

در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا اشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند .

 اما پس از خواندن اولین نامه غش می کند و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را بر نقش زمین میبیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:

 گیرنده : همسر عزیزم
موضوع : من رسیدم
 میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش انها اینجا
کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا می اد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته ..من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کرد. همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا می بینمت . امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه.   

وای چه قدر اینجا گرمه.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یک داستان واقعی

نویسنده :محمد
تاریخ:جمعه 22 مهر 1390-12:08 ب.ظ

این قضیه میگن واقعیت داره و توی مشهد اتفاق افتاده:

    مسافرکش بدون مسافر داشته میرفته یهو کنار خیابون یه مسافر مرد با قیافه ی مذهبی میبینه کنار میزنه سوارش میکنه و مسافر صندلی جلو میشینه یه دقیقه بعد مسافر از راننده تاکسی میپرسه :آقا منو میشناسی ؟راننده میگه : نه یهو راننده واسه یه مسافر خانوم که دست تکون میده نگه میداره و خانومه عقب میشینه مسافر مرد از راننده دوباره میپرسه منو میشناسی؟راننده میگه : نه. شما ؟مسافر مرد میگه : من عزرائیلم راننده میگه : برو بابا اُسکول گیر آوردی؟ یهو خانومه از عقب به راننده میگه :ببخشید آقا شما دارین با کی حرف میزنین؟ راننده تا اینو میشنوه ترمز میزنه و از ترس فرار میکنه. بعد زنه و مرده با هم ماشینو میدزدن!!!...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حضور قلب در نماز

نویسنده :محمد
تاریخ:چهارشنبه 13 مهر 1390-06:39 ب.ظ

روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او و مهرش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد : هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی مجنون به خود آمد و گفت: من که عاشق لیلی هستم، تورا ندیدم تو که عاشق خدایی چگونه دیدی که من بین تو و خدایت فاصله انداختم  ...!!!!!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اجازه گرفت تا نامردی نکرده باشد!

نویسنده :محمد
تاریخ:دوشنبه 10 مرداد 1390-11:25 ب.ظ

جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مؤدبانه گفت:

ببخشید آقا! من می‌تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟

مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد:

مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری... غلط می کنی تو و هفت جد آبادت، خجالت نمی‌کشی؟

جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش‌های مرد عصبی شود و عکس‌العملی نشان دهد، همانطور مؤدبانه و متین ادامه داد:

خیلی عذر می‌خوام فکر نمی‌کردم این همه عصبی و غیرتی بشین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه می‌کنن و لذت می‌برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم.

مرد خشکش زد ...

همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد...

 

 وارد ماه مبارک رمضان شده ایم ولی باز هم عده ای شأن این ماه عزیز را نمی فهمند و با بی غیرتی زن و دخترشان را با ظاهری زننده در جامعه می چرخانند غافل از اینکه چشم های ناپاک بسیاری به دنبال زنان و دخترانشان است...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دلقک

نویسنده :محمد
تاریخ:سه شنبه 3 خرداد 1390-01:42 ب.ظ

مردی نزد روانپزشک رفت و از غم بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد
دکتر گفت به فلان سیرک برو . آنجا دلقکی هست
اینقدر می خنداندت تا غمت یادت برود
مرد لبخند تلخی زد و گفت : من همان دلقکم . . .



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2