تبلیغات
شب های بی زمستان - مطالب ابر عشق
 
شب های بی زمستان
درباره وبلاگ


سلام

چیزهایی هست کــه نمی دانـــــــــــــم،
می دانم ،سبزه ای را بکنم، خواهم مرد،
می روم بالا تــا اوج، مـن پــر از بال و پـرم،
راه می بینم در ظلمت، من پـر از فانوسم،
من پـر از نورم و شن، و پـر از دار و درخـت،
پــرم از راه، از پـل، از رود، از مــوج،
پــرم از سایه برگی در آب،
چه درونم تنهاســـــــــــت...

این وبلاگ، دیوار نوشته هایی است از آنچه که برایم جالب و گاهاً مهم است و دوست دارم بیان کنم تا در حصار دل غریب باقی نماند. ایده ی موضوعی مطالب از اتفاقات، افکار روزانه و دوست داشتنی هایم است. در برخی از مطالب تمام متن، از خودم نیست، اما پای این نوشته جات هستم، خودم را مسئولشان می دانم و همیشه سعی خواهم کرد که به صداقت در گفتار پایبند بمانم...

مخلص شما
محمد

مدیر وبلاگ : محمد
نویسندگان
جمعه 16 تیر 1391 :: نویسنده : محمد

آیا عاشقی کردی بفهمی عشق یعنی چه؟

تو آیا با شقایق بوده‌ای گاهی؟

نشستی پای اشکِ شمعِ گریان تا سحر یک شب؟

تو آیا قاصدک‌های رها را دیده‌ای هرگز،

که از شرم نبود شاد‌ پیغامی،

میان کوچه‌ها سرگشته می‌چرخند؟

نپرسیدی چرا وقتی که یاسی، عطر خود تقدیم باغی می‌کند

چیزی نمی‌خواهد

و چشمان تو آیا سوره‌ای از این کتاب هستی زیبا،

تلاوت کرده با تدبیر؟

تو از خورشید پرسیدی، چرا

بی‌منت و با مهر می‌تابد؟

تو رمز عاشقی، از بال پروانه، میان شعله‌های شمع، پرسیدی؟

تو آیا در شبی، با کرم شب‌تابی سخن گفتی

از او پرسیده‌ای راز هدایت، در شبی تاریک؟

تو آیا، یاکریمی دیده‌ای در آشیان، بی‌عشق بنشیند؟

تو ماه آسمان را دیده‌ای، رخ از نگاه عاشقان نیمه‌شب‌ها بربتاباند؟

تو آیا دیده‌ای برگی برنجد از حضور خار بنشسته کنار قامت یک گل؟

و گلبرگ گلی، عطر خودش، پنهان کند، از ساحت باغی؟

تو آیا خوانده‌ای با بلبلان، آواز آزادی؟

تو آیا هیچ می‌دانی،

اگر عاشق نباشی، مرده‌ای در خویش؟

نمی‌دانی که گاهی، شانه‌ای، دستی، کلامی را نمی‌یابی ولیکن سینه‌ات لبریز از عشق است…

تو پرسیدی شبی، احوال ماه و خوشه زیبای پروین را؟

جواب چشمک یک از هزاران اخترِ آسمان را، داده‌ای آیا ؟!

ببینم، با محبت، مهر، زیبایی،

تو آیا جمله می‌سازی؟


قسمت‌هایی از شعر بسیار زیبای "کیوان شاهبداغی"





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : شعر، عشق، کیوان شاهبداغی،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 7 آذر 1390 :: نویسنده : محمد

اما چه روبرو شدنی! پسری زخم خورده، مجروح، خون آلود و لبها از تشنگی به سان كویر عطش دیده و چاك چاك؛ با پدری كه انگار همه دنیاست و همین یك پسر.

سوار من، دلاور من، علی اكبر من، از من فرود آمد و بال بر زمین گسترد تا پاهای به پیشواز آمده پدر را ببوسد. امام نیز با همه عظمتش بر زمین نزول كرد. دو دست به زیر بغلهای پسر برد و او را ایستاند و در آغوش گرفت. احساس كردم بهانه ای به دست آمده تا امام این دردانه خویش را گرم در آغوش بگیرد و عطشی را كه از كودكی فرزند، تا كنون تاب آورده است فرو بنشاند.

اما علی اكبر نیز كم از پدر نیازمند این آغوش نبود. تشنه ای بود كه به چشمه سار رسیده بود... و مگر دل می كند؟

ناگهان شنیدم كه با پدر از تشنگی حرف می زند و... آب.

قسمتی از كتاب: پدر، عشق و پسر

نوشته سید مهدی شجاعی





نوع مطلب : مطالب خواندنی، 
برچسب ها : پدر عشق و پسر، پدر، عشق، پسر، امام حسین (ع)، علی اکبر (ع)، کربلا، عاشورا، تاسوعا، جهاد، فداکاری،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 22 آبان 1390 :: نویسنده : محمد

سمت و سوی زندگیت را باید عوض کنی ،

 

از فکر به احساس ،

 

از منطق به عشق

 

و از قیاس به نغمه ای دلکش و عاشقانه.

 

این کاری ممکن است ، شدنی است. زیرا نغمه و آواز و ترانه به دل های ما نزدیک ترند ، تا فکر .

 

رابطه نغمه و دل ، رابطه ای طبیعی است .

 

رابطه  شور عاشقانه و دل ، رابطه ای طبیعی است .

 

بدیهی ست عشق برای دل ، طبیعی تر از منطق است .

 

منطق را می آموزند ، اما عشق آمدنی است نه آموختنی.

 

عاشقی نه به کسب است و نه به اختیار .

 

عشق ، سرشت و سرنوشت ماست .

 

منطق، اختراع اجتماع است ،

 

عشق، موهبتی الهی ست.

 

این موهبت ، رسیده از میراث فطرت ماست.

 

در راه عشق ، وسوسه اهرمن بسیار است اما تو، گوش به پیغام سروش غیبی کن.

 

هواخواه خدمت باش .

 

آشنای عشق ، اهل رحمت است .

 

عشق والاست، هیچ چیز هم سنگ عشق نیست.

 

اگر عشقت را با دیگران قسمت نکنی ، میمیرد .

 

هنگامی که عشق میمیرد ، جنازه اش متعفن میشود. جنازه متعفن عشق ، نفرت است.

 

اگر عشق را بیش تر و بیش تر با دیگران قسمت کنی، انرژی عشق بیش تری از فراسو می جوشد و به سوی تو جریان میابد. زیرا ما به فراسو متصلیم و فراسو زمانی انرژی عشق را به سوی ما جاری می سازد که ما آن را به سوی هستی جاری ساخته باشیم.

 

سهیم کردن دیگران در داشته های خود، چرخه ای را به وجود می آورد: تو داشته ها را در هستی جاری می سازی و فراسو نیز نعمت ها را به سوی تو روان می سازد.

 

بنابراین دیگران را در آنچه که داری سهیم کن .

 

 عشق را نباید مخفی کرد،

 

عشق را باید جار زد .

 

 عشق را باید به خورشید ، ماه ، ستاره ، باران و باد گفت .

 

عشق را باید به آواز خواند و آن را جشن گرفت.

 

تنها در این صورت است که عشق شکوفا می شود و رایحه خود را در همه جا می پراکند.

 

هر چه بیش تر عشقت را ابراز کنی ، ناپدید تر میشوی.

 

عشق حقیقت است، نور است

 

و هنگامی که عشق را به خانه می آوری، تمامی سایه ها و اشباح، رنگ می بازند.

 

هر تلاشی برای نابود ساختن سایه ها و اشباح بیهوده است . هر تلاشی برای سرکوبی نفس بیهوده است . عشق را بروز بده!

 

هرکاری میکنی باید حاکی از عشق تو باشد .

 

هر کلمه ای که بر زبان جاری می سازی باید سرشار از عشق باشد .

 

هر کاری میکنی باید بر یک چیز و تنها بر یک چیز تاکید کند: عشق ، عشق، عشق.

 

آن گاه روزی فرا خواهد رسید که دیگر از تو در تو نشانی نمانده است ، تو نیستی و به جای تو خدا نشسته است.

 

عشق راه است .

 

جایی در میانه راه ، تو و خدا با هم ملاقات میکنید .

 

فقط در راه عشق است که تو به سوی خدا میروی و خدا نیز به سوی تو می آید!!!

 

برگرفته از کتاب : زندگی را به رقص در آور ! از مسیحا برزگر





نوع مطلب : نکات پندآموز، 
برچسب ها : خدا و عشق ...، خدا، عشق، زندگی، پندآموز،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 10 آبان 1390 :: نویسنده : محمد

روزی روزگاری پسرك فقیری زندگی می كرد كه برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می كرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد كه تنها یك سكه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این در حالی بود كه شدیداً احساس گرسنگی می كرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا كند.  بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبائی در را باز كرد .پسرك با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا، فقط یك لیوان آب درخواست كرد. دختر كه متوجه گرسنگی شدید پسرك شده بود بجای آب برایش یك لیوان بزرگ شیر آورد. پسر با طمانینه و آهستگی شیر را سر كشید و گفت: "چقدر باید به شما بپردازم؟" دختر پاسخ داد: "چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته كه نیكی  ، ما به ازایی ندارد." پسرك گفت:  "پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می كنم."

 سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد. پزشكان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز، متخصصین نسبت به درمان او اقدام كنند. دكتر هوارد كلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامیكه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حركت كرد. لباس پزشكی اش را بر تن كرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد. در اولین نگاه او را شناخت.  سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یك تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دكتر كلی گردید.  آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود. به درخواست دكتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاكتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.  زن از باز كردن پاكت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود كه باید تمام عمر را بدهكار باشد. سرانجام تصمیم گرفت و پاكت را باز كرد. چیزی توجه اش را جلب كرد.چند كلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته آنرا خواند:  "بهای این صورتحساب قبلاً با یك لیوان شیر پرداخت شده است."





نوع مطلب : داستان های پندآموز، 
برچسب ها : عشق بورزید تا به شما عشق بورزند، عشق، پسرک، فقیر، بیمارستان،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 3 آبان 1390 :: نویسنده : محمد

آموخته ام که : همیشه کسی هست که به ما احتیاج دارد.

 

آموخته ام که : هیچ وقت و هیچ وقت قضاوت نکنم.

 

آموخته ام که : انسان های بزرگ هم اشتباه می کنند.

 

آموخته ام که : همیشه و همیشه بخندم.

 

آموخته ام که : هرگز نگذارم کسی عصبانیتم را ببیند.

 

آموخته ام که : به انسان ها مانند سکوی پرتاب نگاه نکنم.

 

 آموخته ام که : هرگاه که ترسیده ام، شکست خورده ام.

 

 آموخته ام که : غرور انسان ها را هرگز نشکنم.

 

آموخته ام که : هرگز وابسته کسی نباشم.

 

 آموخته ام که : زمان نیاز است تا من به آن شخصی تبدیل شوم که آرزویش را دارم.

 

آموخته ام که :  یا من رفتارم را کنترل می کنم یا رفتار، من را کنترل می کند.

 

آموخته ام که :  گاهی اوقات از کسانی که انتظار دارم در هنگام شکست مرا یاری کنند، سخت ترین ضربه را خواهم خورد.

 

آموخته ام که :  گاهی اوقات حق دارم عصبانی شوم اما این حق را ندارم که ظالم و ستم کار باشم .

 

آموخته ام که :  زندگی را از طبیعت بیاموزم ، چون بید متواضع باشم ، چون سرو  راست قامت، مثل صنوبر  صبور ، مثل بلوط مقاوم ، مثل رود روان ، مثل خورشید با سخاوت و مثل ابر با كرامت باشم .

 

آموخته ام كه :  اگر مایلم پیام عشق را بشنوم، خود نیز بایستی آن را ارسال كنم...





نوع مطلب : مطالب خواندنی، نکات پندآموز، 
برچسب ها : آموخته ام که...، پندآموز، عشق،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 2 )    1   2   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :