تبلیغات
شب های بی زمستان - مطالب ابر شب
 
شب های بی زمستان
درباره وبلاگ


سلام

چیزهایی هست کــه نمی دانـــــــــــــم،
می دانم ،سبزه ای را بکنم، خواهم مرد،
می روم بالا تــا اوج، مـن پــر از بال و پـرم،
راه می بینم در ظلمت، من پـر از فانوسم،
من پـر از نورم و شن، و پـر از دار و درخـت،
پــرم از راه، از پـل، از رود، از مــوج،
پــرم از سایه برگی در آب،
چه درونم تنهاســـــــــــت...

این وبلاگ، دیوار نوشته هایی است از آنچه که برایم جالب و گاهاً مهم است و دوست دارم بیان کنم تا در حصار دل غریب باقی نماند. ایده ی موضوعی مطالب از اتفاقات، افکار روزانه و دوست داشتنی هایم است. در برخی از مطالب تمام متن، از خودم نیست، اما پای این نوشته جات هستم، خودم را مسئولشان می دانم و همیشه سعی خواهم کرد که به صداقت در گفتار پایبند بمانم...

مخلص شما
محمد

مدیر وبلاگ : محمد
نویسندگان
چهارشنبه 21 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : محمد

در بخشیدن خطای دیگران مانند شب باش/

در فروتنی مانند زمین باش/

در مهر و دوستی مانند خورشید باش/

هنگام خشم و غضب مانند کوه باش/

در سخاوت و کمک به دیگران مانند رود باش/

در هماهنگی و کنار آمدن با دیگران مانند دریا باش/

خودت باش همانگونه که مینمایی/

پس از تعمق در این هفت پند به این کلمات یک بار دیگر دقت کن :
شب ، زمین ، خورشید ، کوه ، رود ، دریا و...





نوع مطلب : نکات پندآموز، 
برچسب ها : شب، زمین، خورشید، کوه، رود، دریا و...،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 22 آذر 1389 :: نویسنده : محمد

شب طلبه جوانی به نام محمد باقردر اتاق خود در حوزه علمیه مشغول مطالعه بود به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره كرد كه ساكت باش.

دختر گفت : شام چه داری ؟؟ طلبه آنچه را كه حاضر كرده بود آورد و سپس دختر در گوشه ای از اتاق نشست و محمد به مطالعه خود ادامه داد.

از آن طرف چون این دختر شاهزاده بود و بخاطر اختلاف با زنان دیگر از حرمسرا خارج شده بود لذا شاه دستور داده بود تا افرادش شهر را بگردند ولی هر چه گشتند پیدایش نكردند.

صبح كه دختر از اتاق خارج شد ماموران شاهزاده خانم را همراه محمد باقر به نزد شاه بردند شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و ....

محمد باقر گفت: شاهزاده تهدید كرد كه اگر به كسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد شاه دستور داد كه تحقیق شود كه آیا این جوان خطائی كرده یا نه ؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید كه تمام انگشتانش سوخته و ... لذا علت را پرسید طلبه گفت : هنگامی كه آن دختر وارد حجره من شد با خودنمایی وافسونگریهای پی در پی خود می كوشید تا توجه مرا به سوی خویش معطوف سازد. نفس اماره نیز مرا مدام وسوسه می نمود اما هر بار كه نفسم وسوسه می كرد یكی از انگشتان خود را بر روی شعله سوزان شمع می گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه كردم و به فضل خدا، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف كند و ایمان و شخصیتم را بسوزاند.

شاه عباس از تقوا و پرهیز كاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیكی یاد كرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین شاگردان وی می توان به ملا صدار اشاره نمود.

نفس اماره یكی از عواملی است كه انسان را به ارتكاب گناه وسوسه می كند.

قران كریم می فرماید : نفس اماره به سوی بدیها امر می كند مگر در مواردی كه پروردگار رحم كند ( سوره یوسف آیه 53) انسانهایی كه در چنین مواردی به خدا پناه می برند خداوند متعال آنها را از گزند نفس اماره حفظ می كند و به جایگاه ارزشمندی می رساند.





نوع مطلب : داستان های پندآموز، 
برچسب ها : طلبه جوان و دختر فراری، میرداداماد، شاه عباس، شب، نفس اماره، شاهزاده، سوره یوسف، پندآموز،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 12 آبان 1389 :: نویسنده : محمد


این داستان یک داستان واقعی است!

یک شب کار مهمی برام پیش اومد و مجبور شدم شبانه به شهر برم. ماشین را روشن کردم و حرکت کردم. شنیده بودم که جاده ای که به سمت جنگل می رفت کوتاه تره. پیچیدم توی خاکی و وارد جاده جنگلی شدم. 20کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد از این بدتر نمیشد. هرکاری کردم روشن نمیشد.

 وسط جنگل بودم ، ناگهان بارون هم گرفت. اومدم بیرون یه کمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم، نه از موتور ماشین سر در میارم!! راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. شروع به دویدن کردم. هر چه تندتر می دویدم باران هم  شدیدتر می شد. فقط یه معجزه می تونست من را نجات بده!

دیگه بارون حسابی تند شده بود. با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام وبی صدا بغل دستم وایساد.  من هم بی معطلی پریدم توش. اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نگاه کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر دیدم هیچکسی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!

خیلی ترسیدم! داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد. هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعدو برق دیدم یه پیچ جلومونه! تمام تنم یخ کرده بود. نمیتونستم حتی جیغ بکشم، ماشین هم همینطور داشت میرفت طرف دره. ناگهان تو لحظه‌های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده. نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، یه دست میومد و فرمون رو میپیچوند.

از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. اینقدر تند میدویدم که از نفس افتاده بودم.  دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومد رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین بعد از اینکه به هوش اومدم نگاه کردم به در و دیدم که یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو،

 یکیشون داد زد:

هه هه هه! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم زیر بارون ماشینو هل میدادیم، پرید توی ماشین!!!؟



نترسین! ما همه با همیم!!!




نوع مطلب : مطالب خواندنی، 
برچسب ها : ترس در جاده جنگلی، ترس، داستان، ترسناک، شب، جاده، جاده جنگلی، ماشین،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 20 مهر 1389 :: نویسنده : محمد

شب – خوابـگاه دخــتـران – سکـانس اول: 

(«شبنم» با چـند کتـاب در دسـتش وارد واحــد دوستش «لالـه» می شود و او را در حــال گریه می بیــنـد.)

شبنم:ِ وا!... خاک بـرسرم! چــرا داری مثــل ابـر بهـار گریـه می کـنی؟!  لالـه: خـدا منـو می کشـت این روزو نـمی دیدم. (همچـنان به گریـه ی خود ادامــه می دهـد.) شبنم: بگـو ببـینم چی شـده؟   لالـه: چی می خواســتی بشـه؟ امروز نـتیجه ی امتـحان <آناتومی!!!> رو زدن تــو بُــرد. منــی که از 6 مـاه قبـلش کتابامـو خورده بــودم، مـنی که بـه امیـد 20 سر جلـسه ی امتحــان نشـسته بودم، دیــدم نمــره ام شـده 19!!!!!! ( بر شـدت گریه افزوده می شــود) شبنم: (او را در آغــوش می کشـد) عزیـزم... گـریه نـکن. می فهـممت. درد بـزرگیــه! (بغـض شبنم نیز می ترکـد) بهتـره دیگـه غصه نخـوری و خودتـو برای امتحـان فـردا آمـاده کنـی. درس سخت و حجیــمیـه. می دونی کـه؟ لالـه: (اشک هایش را آرام آرام پـاک می کنـــد) آره. می دونـم! امـا من اونقــدر سـر ماجـرای امـروز دلم خـون بـود و فقط تونـستم 8 دور بخـونم! می فهـمی شبنم؟فقط 8 دور... (دوبـاره صـدای گریـه اش بلـند می شود) حالا چه جــوری سرمـو جلوی نـازی و دوستـاش بلـند کنـم؟!!  شبنم: عزیزم... دیگــه گریه نکن. من و شهــره هم فقط 7 - 8 دور تـونســتیم بخـونیم! ببـین! گریـه نکن دیـگه. فکـر کردن به ایـن مســائل کـه می دونـم سخــته، فایده ای نـداره و مشــکلـی رو حـل نـمی کنـه.  لالـه: نـمی دونـم. چـرا چنـد روزیـه که مثـل قدیم دلـم به درس نـمیره. مثـلاً امـروز صبــح، ساعـت 5/7 بیـدار شـدم. باورت مـیشه؟! (در همیــن حال، صـدای جیــغ و شیـون از واحـد مجـاور به گوش می رسـد. اسـترس عظیـمی وجـودِ شبنم و لالـه را در بر می گیــرد! دخـتری به نـام «فرشــته» با اضـطراب وارد اتـاق می شـود.) شبنم: چی شـده فرشــتـه؟!   فرشــته: (با دلهــره) کمـک کنیـد... نـازی داشت واسـه بیــستمـین بـار کتــابشـو می خـوند که یـه دفعــه از حـال رفت! شبنم: لابــد به خـودش خیلی سخــت گرفته.  فرشــته: خب، منــم 19 بـار خونـدم. این طـوری نـشدم! زود باشیــد، ببـریـمش دکتــر.  (و تمــام ساکنـین آن واحـد، سراسیـمه برای یاری «نــازی» از اتـاق خارج می شـونـد. چـراغ ها خامـوش می شود.)  

 

 

شـب – خوابــگاه پســران – سکــانـس دوم:     

(در اتـاقی دو پـسر به نـام های «مهـدی» و «آرمــان» دراز کشــیده انـد. مهـدی در حال نصـب برنـامه روی لپ تـاپ و آرمـان مشغــول نوشــتـن مطالبی روی چـند برگـه است. در هـمین حـال، هم اتاقی شان، «میـثــاق» در حـالی که به موبایـلش ور می رود وارد اتــاق می شـود)  میثـــاق: مهـدی... شایـعه شـده فـردا صبــح امتـحان داریـم. مهـدی: نـه! راســته. امتـحان پایــان تــرمه. میثــاق: اوخ اوخ! مــن اصـلاً خبـر نـداشـتم. چقـدر زود امتـحانا شـروع شــد. مهـدی: آره... منــم یه چنـد دقـیقه پیـش فهمـیدم. حالا چیــه مگـه؟! نگـرانی؟ مگـه تو کلاسـتون دختـر نداریـد؟! میثــاق: مـن و نـگرانی؟ عمــراً!! (بـه آرمــان اشــاره می کنـد) وای وای نیگــاش کـن! چه خرخـونیــه این آقـا آرمـان! ببیــن از روی جـزوه های زیـر قابلمــه چه نـُـتی بـر می داره!!     آرمـــان: تـو هم یه چیزی میگــیا! ایـن برگـه های تقـلبه کـه 10 دقیـقــه ی پیـش شـروع به نـوشتـنــش کردم. دختــرای کلاس مـا که مثـل دختـرای شما پایـه نیســتن. اگـه کسی بهت نـرسوند، بایــد یه قوت قلــب داشته باشی یا نـه؟ کار از محکـم کاری...  مـهدی: (همچــنان که در لپ تاپــش سیــر می کنـد) آرمــان جـون... اگه واسـت زحمـتی نیست چنـد تا برگـه واسه مـنم بنـویس. دستـت درست!  در همیـن حــال، صـدای فریـاد و هیاهـویی از واحـد مجـاور بلـند می شود. پسـری به نـام «رضـا» با خوشحـالی وسط اتـاق می پـرد)    میـثــاق: چـت شده؟ رو زمــین بنـد نیـستی! رضــا: پرسپولیس همین الان دومیشم زد!!! مهـدی:اصلا حواسم نبود.توپ تانک فشفشه..... .!!!  و تمــام ساکنیـن آن واحـد، برای دیـدن ادامـه ی مسـابقـه به اتاق مجـاور می شتـابنـد. چراغ هـا روشــن می مانند.





نوع مطلب : مطالب خواندنی، طنز، 
برچسب ها : شبهای امتحان در خوابگاه، شب، امتحان، خوابگاه، خوابگاه دختران، خوابگاه پسران، درس، کتاب، جزوه، طنز،
لینک های مرتبط :


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :