تبلیغات
شب های بی زمستان - مطالب ابر خوابگاه

در اینجا هیچ فرقی بین من و تو نیست!

نویسنده :محمد
تاریخ:یکشنبه 29 خرداد 1390-03:01 ق.ظ

داریم وارد تابستون میشیم.

چقدر امروز هوا گرم شده بود، بچه ها می گفتند با دماسنج اندازه گرفتن 62 درجه بوده! ولی تلویزیون میگه 45 درجه!!!!

امروز خیلی خسته شدم.

بعد از دو ماه هنوز حقوقمان را نداده اند!

ناخودآگاه یاد شعری افتادم که اولین بار در روزهای اول ورودمان به دانشگاه (سال 84) شنیده بودم. در اردوی مودت داشگاه اولین بار این شعر را شنیدم و امروز خاطره اش خاطرات زیادی را برایم زنده کرد:

من هم سن و سال پسر تو هستم ،

تو هم سن و سال پدر من هستی.

پسر تو درس می خواند و کار نمی کند ،

من کار می کنم و درس نمی خوانم .

پدر من ، نه کار دارد ، نه خانه ،

تو هم کار داری ، هم خانه هم کارخانه .

من در کارخانه تو کار می کنم .

و در این کارخانه همه چیز عادلانه تقسیم شده است :

سود آن برای تو ، دود آن برای من.

من کار می کنم ، تو احتکار می کنی .

من بار می کنم ، تو انبار می کنی.

من رنج می برم ، تو گنج می بری .

من در کارخانه تو کار میکنم .

و در اینجا هیچ فرقی بین من و تو نیست :

وقتی که من کار می کنم ، تو خسته میشوی ،

وقتی که من خسته می شوم ، تو برای استراحت به شمال می روی ،

وقتی که من بیمار می شوم ، تو برای معالجه به خارج می روی .

من در کارخانه تو کار می کنم .

و در اینجا همه کارها به نوبت است :

یک روز من کار می کنم ، تو کار نمی کنی ،

روز دیگر تو کار نمی کنی ، من کار می کنم .

من در کارخانه تو کار می کنم .

کارخانه تو هر قدر هم بزرگ باشد ،

از کارخانه خدا که بزرگتر نیست .

کارخانه خدا از همه کارخانه ها بزرگتر است .

در کارخانه خدا همه کارها به نوبت است ،

در کارخانه خدا همه چیز عادلانه تقسیم می شود.

در کارخانه خدا همه کار می کنند .

در کارخانه خدا ، حتی خدا هم کار می کند .

 

   مرحوم قیصر امین پور




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اندوهی از ته دل

نویسنده :محمد
تاریخ:یکشنبه 18 اردیبهشت 1390-10:35 ب.ظ

خیلی با خودم کلنجار رفتم که این نوشته ها را چطور شروع کنم؟ چطور ادامه دهم؟ و چطور به پایان ببرم!

گاهی اوقات فکر کردن به بعضیها ، ناخودآگاه اندوهی را به قلب مینشاند و به دنبالش افسوسی را. همه چیز از زمانی شروع شد که وارد دانشگاه و محیط خوابگاه شدم. خوابگاه، افرادی از نقاط مختلف و با فرهنگ و طرز فکرهای مختلف. در میانشان افرادی بود که افکار و عقایدشان فرسنگها با حقیقت فاصله داشت ولی خودشان نمی دانستند و فکر می کردند که حجابهای تحجر و سنتی اندیشیدن را کنار زده اند و به به دنیا و آنچه در آن است به گونه ای نگاه می کنند که بقیه از آن بی خبرند. سر و ته افکارشان به بی دینی و بی اساسی دنیا و پوچ بودن همه چیز می رسید. در جمعهای خودمانی شان که افکارشان مانند هم بود از ایده ها و نظریات فلان دانشمند و نظریه پرداز غربی که شنیده بودند و بعضا هم خوانده بودند سخن می گفتند و از طرف سایرین تمجید می شدند. در این میان عده ای سال پایینی را هم به باطل می کشاندند.

با دیدن این اوضاع حالم بد می شد، از توهین به عقاید مخالفشان، از ندانستن معنی آزادیشان، از دشمنی و کینه ورزی به حقیقتشان! از کلاس گذاشتنهای بی موردشان در مقابل عده ای ناپخته و خام و از مصرف گرا بودن فکرشان! از ذوب شدنشان در فرهنگ غرب و از وانمود کردن به روشنفکریشان. از تغییر نظرهای یک ساعته شان و از تهمت زدنهای راحتشان و از تن دادن و دل ندادنشان...

به دنیا این گونه می اندیشیدند:

میزی برای کار

کاری برای تخت

تختی برای خواب

خوابی برای جان

جانی برای مرگ

و تمام!

زندگی در نگاهشان اینقدر بیهوده بود.

این گونه متحیر و سرگردان بودند. و برایشان هیچ ارزشی معنوی وجود نداشت.

به غیر از عقاید باطلشان، در رفتارشان هم اخلاق جایی نداشت و از دست زدن به هر عملی ابایی نداشتند. انحرافات اخلاقی شان ابتدا مخفیانه و در جمعهای خصوصی بود و هر چه به پایان سال های دانشگاه می رسیدیم، رنگ و بوی علنی تری پیدا می کرد.

افسوس که من و افرادی هم فکر با من نه می توانستیم متقاعدشان کنیم و نه می توانستیم در مقابل بی قیدیشان ساکت باشیم. مگر از یک دانشجوی رشته مهندسی در موجهه با این افراد چقدر بر می آمد؟ افسوس که نهاد های فرهنگی و مذهبی دانشگاه هم چشمانشان را بسته بودند و همه چیز را به حال خود وانهاده بودند و خودشان را هم به آن راه زده بودند که همه چیز خوب است.

می دانم که همین الان هم که از آن محیط بیرون آمده ام باز هم از این قبیل افراد در خوابگاه فراوان است...

افسوس در زمانه ای زندگی می کنم که بی دینی، نماد روشن فکری است.

افسوس...

ولی چگونه می شود فطرت خداییمان را نادیده بگیریم؟ حیف که دل پر است و زبان قاصر...

 

چیزهایی هست،

که نمی دانم،

می دانم سبزه ای را بکنم خواهم مرد،

می روم بالا تا اوج،

من پر از بال و پرم،

راه می بینم در ظلمت،

من پر از فانوسم،

من پر از نورم و شن،

و پر از دار و درخت،

پرم از راه، از پل، از رود، از موج،

پرم از سایه برگی در آب،

چه درونم تنهاست....

 

در کفّ دست زمین گوهر ناپیداییست،

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند،

پی‌ گوهر باشید....




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شبهای امتحان در خوابگاه.

نویسنده :محمد
تاریخ:سه شنبه 20 مهر 1389-11:56 ق.ظ

شب – خوابـگاه دخــتـران – سکـانس اول: 

(«شبنم» با چـند کتـاب در دسـتش وارد واحــد دوستش «لالـه» می شود و او را در حــال گریه می بیــنـد.)

شبنم:ِ وا!... خاک بـرسرم! چــرا داری مثــل ابـر بهـار گریـه می کـنی؟!  لالـه: خـدا منـو می کشـت این روزو نـمی دیدم. (همچـنان به گریـه ی خود ادامــه می دهـد.) شبنم: بگـو ببـینم چی شـده؟   لالـه: چی می خواســتی بشـه؟ امروز نـتیجه ی امتـحان <آناتومی!!!> رو زدن تــو بُــرد. منــی که از 6 مـاه قبـلش کتابامـو خورده بــودم، مـنی که بـه امیـد 20 سر جلـسه ی امتحــان نشـسته بودم، دیــدم نمــره ام شـده 19!!!!!! ( بر شـدت گریه افزوده می شــود) شبنم: (او را در آغــوش می کشـد) عزیـزم... گـریه نـکن. می فهـممت. درد بـزرگیــه! (بغـض شبنم نیز می ترکـد) بهتـره دیگـه غصه نخـوری و خودتـو برای امتحـان فـردا آمـاده کنـی. درس سخت و حجیــمیـه. می دونی کـه؟ لالـه: (اشک هایش را آرام آرام پـاک می کنـــد) آره. می دونـم! امـا من اونقــدر سـر ماجـرای امـروز دلم خـون بـود و فقط تونـستم 8 دور بخـونم! می فهـمی شبنم؟فقط 8 دور... (دوبـاره صـدای گریـه اش بلـند می شود) حالا چه جــوری سرمـو جلوی نـازی و دوستـاش بلـند کنـم؟!!  شبنم: عزیزم... دیگــه گریه نکن. من و شهــره هم فقط 7 - 8 دور تـونســتیم بخـونیم! ببـین! گریـه نکن دیـگه. فکـر کردن به ایـن مســائل کـه می دونـم سخــته، فایده ای نـداره و مشــکلـی رو حـل نـمی کنـه.  لالـه: نـمی دونـم. چـرا چنـد روزیـه که مثـل قدیم دلـم به درس نـمیره. مثـلاً امـروز صبــح، ساعـت 5/7 بیـدار شـدم. باورت مـیشه؟! (در همیــن حال، صـدای جیــغ و شیـون از واحـد مجـاور به گوش می رسـد. اسـترس عظیـمی وجـودِ شبنم و لالـه را در بر می گیــرد! دخـتری به نـام «فرشــته» با اضـطراب وارد اتـاق می شـود.) شبنم: چی شـده فرشــتـه؟!   فرشــته: (با دلهــره) کمـک کنیـد... نـازی داشت واسـه بیــستمـین بـار کتــابشـو می خـوند که یـه دفعــه از حـال رفت! شبنم: لابــد به خـودش خیلی سخــت گرفته.  فرشــته: خب، منــم 19 بـار خونـدم. این طـوری نـشدم! زود باشیــد، ببـریـمش دکتــر.  (و تمــام ساکنـین آن واحـد، سراسیـمه برای یاری «نــازی» از اتـاق خارج می شـونـد. چـراغ ها خامـوش می شود.)  

 

 

شـب – خوابــگاه پســران – سکــانـس دوم:     

(در اتـاقی دو پـسر به نـام های «مهـدی» و «آرمــان» دراز کشــیده انـد. مهـدی در حال نصـب برنـامه روی لپ تـاپ و آرمـان مشغــول نوشــتـن مطالبی روی چـند برگـه است. در هـمین حـال، هم اتاقی شان، «میـثــاق» در حـالی که به موبایـلش ور می رود وارد اتــاق می شـود)  میثـــاق: مهـدی... شایـعه شـده فـردا صبــح امتـحان داریـم. مهـدی: نـه! راســته. امتـحان پایــان تــرمه. میثــاق: اوخ اوخ! مــن اصـلاً خبـر نـداشـتم. چقـدر زود امتـحانا شـروع شــد. مهـدی: آره... منــم یه چنـد دقـیقه پیـش فهمـیدم. حالا چیــه مگـه؟! نگـرانی؟ مگـه تو کلاسـتون دختـر نداریـد؟! میثــاق: مـن و نـگرانی؟ عمــراً!! (بـه آرمــان اشــاره می کنـد) وای وای نیگــاش کـن! چه خرخـونیــه این آقـا آرمـان! ببیــن از روی جـزوه های زیـر قابلمــه چه نـُـتی بـر می داره!!     آرمـــان: تـو هم یه چیزی میگــیا! ایـن برگـه های تقـلبه کـه 10 دقیـقــه ی پیـش شـروع به نـوشتـنــش کردم. دختــرای کلاس مـا که مثـل دختـرای شما پایـه نیســتن. اگـه کسی بهت نـرسوند، بایــد یه قوت قلــب داشته باشی یا نـه؟ کار از محکـم کاری...  مـهدی: (همچــنان که در لپ تاپــش سیــر می کنـد) آرمــان جـون... اگه واسـت زحمـتی نیست چنـد تا برگـه واسه مـنم بنـویس. دستـت درست!  در همیـن حــال، صـدای فریـاد و هیاهـویی از واحـد مجـاور بلـند می شود. پسـری به نـام «رضـا» با خوشحـالی وسط اتـاق می پـرد)    میـثــاق: چـت شده؟ رو زمــین بنـد نیـستی! رضــا: پرسپولیس همین الان دومیشم زد!!! مهـدی:اصلا حواسم نبود.توپ تانک فشفشه..... .!!!  و تمــام ساکنیـن آن واحـد، برای دیـدن ادامـه ی مسـابقـه به اتاق مجـاور می شتـابنـد. چراغ هـا روشــن می مانند.



نوع مطلب : مطالب خواندنی  طنز 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات()