تبلیغات
شب های بی زمستان - مطالب ابر خدا

چقدر خنده داره !؟...

نویسنده :محمد
تاریخ:شنبه 12 آذر 1390-05:04 ق.ظ

چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!

 

چقدر خنده داره که 100  هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!

 

چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!

 

چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!

 

چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می  کنیم و آزرده خاطر می شیم!

 

چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه دعا سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!

 

چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین ردیف یک مکان مذهبی تمایل داریم!

 

چقدر خنده داره که برای عبادت و نیایش هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!

 

چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما معجزات الهی رو به سختی باور می کنیم!

 

چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری  در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!

 

چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی  رو می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!

 

خنده داره. اینطور نیست؟! 

دارید می خندید؟ 

دارید فکر می کنید؟

 

این حرفارو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاس گذار باشید که او خدای مهربان و دوست داشتنی است.

 

پی نوشت : آیا این خنده دار نیست که وقتی که می خواید این حرفارو به بقیه بزنید خیلی ها رو از لیست پاک می کنید بخاطر اینکه شک دارید که اونها به چیزی اعتقاد دارند ؟!!!

 

خنده داره؟ . . .



نوع مطلب : نکات پندآموز 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خدا و عشق ...

نویسنده :محمد
تاریخ:یکشنبه 22 آبان 1390-11:08 ق.ظ

سمت و سوی زندگیت را باید عوض کنی ،

 

از فکر به احساس ،

 

از منطق به عشق

 

و از قیاس به نغمه ای دلکش و عاشقانه.

 

این کاری ممکن است ، شدنی است. زیرا نغمه و آواز و ترانه به دل های ما نزدیک ترند ، تا فکر .

 

رابطه نغمه و دل ، رابطه ای طبیعی است .

 

رابطه  شور عاشقانه و دل ، رابطه ای طبیعی است .

 

بدیهی ست عشق برای دل ، طبیعی تر از منطق است .

 

منطق را می آموزند ، اما عشق آمدنی است نه آموختنی.

 

عاشقی نه به کسب است و نه به اختیار .

 

عشق ، سرشت و سرنوشت ماست .

 

منطق، اختراع اجتماع است ،

 

عشق، موهبتی الهی ست.

 

این موهبت ، رسیده از میراث فطرت ماست.

 

در راه عشق ، وسوسه اهرمن بسیار است اما تو، گوش به پیغام سروش غیبی کن.

 

هواخواه خدمت باش .

 

آشنای عشق ، اهل رحمت است .

 

عشق والاست، هیچ چیز هم سنگ عشق نیست.

 

اگر عشقت را با دیگران قسمت نکنی ، میمیرد .

 

هنگامی که عشق میمیرد ، جنازه اش متعفن میشود. جنازه متعفن عشق ، نفرت است.

 

اگر عشق را بیش تر و بیش تر با دیگران قسمت کنی، انرژی عشق بیش تری از فراسو می جوشد و به سوی تو جریان میابد. زیرا ما به فراسو متصلیم و فراسو زمانی انرژی عشق را به سوی ما جاری می سازد که ما آن را به سوی هستی جاری ساخته باشیم.

 

سهیم کردن دیگران در داشته های خود، چرخه ای را به وجود می آورد: تو داشته ها را در هستی جاری می سازی و فراسو نیز نعمت ها را به سوی تو روان می سازد.

 

بنابراین دیگران را در آنچه که داری سهیم کن .

 

 عشق را نباید مخفی کرد،

 

عشق را باید جار زد .

 

 عشق را باید به خورشید ، ماه ، ستاره ، باران و باد گفت .

 

عشق را باید به آواز خواند و آن را جشن گرفت.

 

تنها در این صورت است که عشق شکوفا می شود و رایحه خود را در همه جا می پراکند.

 

هر چه بیش تر عشقت را ابراز کنی ، ناپدید تر میشوی.

 

عشق حقیقت است، نور است

 

و هنگامی که عشق را به خانه می آوری، تمامی سایه ها و اشباح، رنگ می بازند.

 

هر تلاشی برای نابود ساختن سایه ها و اشباح بیهوده است . هر تلاشی برای سرکوبی نفس بیهوده است . عشق را بروز بده!

 

هرکاری میکنی باید حاکی از عشق تو باشد .

 

هر کلمه ای که بر زبان جاری می سازی باید سرشار از عشق باشد .

 

هر کاری میکنی باید بر یک چیز و تنها بر یک چیز تاکید کند: عشق ، عشق، عشق.

 

آن گاه روزی فرا خواهد رسید که دیگر از تو در تو نشانی نمانده است ، تو نیستی و به جای تو خدا نشسته است.

 

عشق راه است .

 

جایی در میانه راه ، تو و خدا با هم ملاقات میکنید .

 

فقط در راه عشق است که تو به سوی خدا میروی و خدا نیز به سوی تو می آید!!!

 

برگرفته از کتاب : زندگی را به رقص در آور ! از مسیحا برزگر



نوع مطلب : نکات پندآموز 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آدم

نویسنده :محمد
تاریخ:یکشنبه 13 شهریور 1390-04:34 ب.ظ

نامت چه بود؟ آدم

فرزندِ كی ؟ من را نیست نه مادری و نه پدری بنویس اول یتیم عالم خلقت

محل تولد؟ بهشت پاک

اینک محل سکونت؟ زمین خاک

آن چیست بر گُرده نهادی؟امانت است.

قدت؟ روزی چنان بلند که همسایه خدا ، اینک به قدر سایه بختم بروی خاک

اعضای خانواده؟ حوای خوب و پاک، قابیل وحشتناک،هابیل زیر خاک

روز تولدت؟در جمعه ای ،به گمانم روز عشق

رنگت؟ اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه

وزنت؟نه آنچنان سبک که پَرم در هوای دوست ، سنگین نه آنچنان که نشینم به این زمین

جنست؟ نیمی مرا زخاک نیمی دگر خدا

شغلت؟ در کار کشت امید بروی خاک

شاکی تو؟ خدا

نام وکیل؟ آن هم فقط خدا

جرمت؟ یک سیب از درخت وسوسه

تنها همین؟ همین و بس

حکمت؟ تبعید در زمین

همدمت در گناه ؟ حوای آشنا

ترسیده ای؟ کمی

زچه؟ که شوم من اسیر خاک

آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟ بلی

چه کس؟ گاهی فقط خدا

داری گلایه ای؟ دیگر گِله نه ولی...

ولی که چه؟حکمی چنین آن هم به یک گناه؟!!!!

دلتنگ گشته ای؟ زیاد

برای که؟ تنها فقط خدا

آورده ای سند؟ بلی

چه؟دو قطره اشک

داری تو ضامنی؟ بلی

چه کس؟ تنها خدا

در آخرین دفاع؟ می خوانمش چنان که اجابت کند دعا


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نامه ای از خدا

نویسنده :محمد
تاریخ:پنجشنبه 2 تیر 1390-11:16 ب.ظ

دیروز از مهدی یک شعر هدیه گرفتم. امیدوارم که بتونم جور دیگه ای جبرانش کنم. امروز هم به رسم کاری که مهدی کرد و دوستی های قدیمیان این داستان را به لباف عزیز تقدیم می کنم که پایه ثابت این وبلاگ است. امیدوارم که ازش خوشش بیاد و این داستان بتونه وبلاگ رو از یکنواختی در بیاره.

ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند:

« امیلی عزیز، عصر امروز به خانه تو می آیم تا تو را ملاقات کنم. با عشق، خدا»

امیلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: « من، که چیزی برای پذیرایی ندارم! » پس نگاهی به کیف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید.

وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند. مرد فقیر به امیلی گفت: « خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟ »

امیلی جواب داد:« متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام. »

مرد گفت:« بسیار خوب خانم، متشکرم» و بعد دستش را روی شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.

همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی در حال فکر کردن به آن دو بود، پشیمان شد و به سرعت دنبال آنها دوید: « آقا، خانم، خواهش می کنم صبر کنید. » وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت.

مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی امیلی به خانه رسید، یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همان طور که در را باز می کرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد:

امیلی عزیز،

از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم.

با عشق، خدا




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ایمان دارم

نویسنده :محمد
تاریخ:جمعه 27 خرداد 1390-02:17 ق.ظ

خورشید را باور دارم حتی اگر نتابد.

 

به عشق ایمان دارم حتی اگر آن را حس نکنم.

 

به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باشد.

 

(دیوار نوشته ای مربوط به ویرانه های جنگ جهانی دوم)




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات()