تبلیغات
شب های بی زمستان - مطالب شعر
 
شب های بی زمستان
درباره وبلاگ


سلام

چیزهایی هست کــه نمی دانـــــــــــــم،
می دانم ،سبزه ای را بکنم، خواهم مرد،
می روم بالا تــا اوج، مـن پــر از بال و پـرم،
راه می بینم در ظلمت، من پـر از فانوسم،
من پـر از نورم و شن، و پـر از دار و درخـت،
پــرم از راه، از پـل، از رود، از مــوج،
پــرم از سایه برگی در آب،
چه درونم تنهاســـــــــــت...

این وبلاگ، دیوار نوشته هایی است از آنچه که برایم جالب و گاهاً مهم است و دوست دارم بیان کنم تا در حصار دل غریب باقی نماند. ایده ی موضوعی مطالب از اتفاقات، افکار روزانه و دوست داشتنی هایم است. در برخی از مطالب تمام متن، از خودم نیست، اما پای این نوشته جات هستم، خودم را مسئولشان می دانم و همیشه سعی خواهم کرد که به صداقت در گفتار پایبند بمانم...

مخلص شما
محمد

مدیر وبلاگ : محمد
نویسندگان
دوشنبه 13 شهریور 1391 :: نویسنده : محمد

شب آرامی بود

 می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم:

زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ:

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم.


سهراب سپهری





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : زندگی، فهم نفهمیدن هاست، سهراب سپهری،
لینک های مرتبط :
جمعه 16 تیر 1391 :: نویسنده : محمد

آیا عاشقی کردی بفهمی عشق یعنی چه؟

تو آیا با شقایق بوده‌ای گاهی؟

نشستی پای اشکِ شمعِ گریان تا سحر یک شب؟

تو آیا قاصدک‌های رها را دیده‌ای هرگز،

که از شرم نبود شاد‌ پیغامی،

میان کوچه‌ها سرگشته می‌چرخند؟

نپرسیدی چرا وقتی که یاسی، عطر خود تقدیم باغی می‌کند

چیزی نمی‌خواهد

و چشمان تو آیا سوره‌ای از این کتاب هستی زیبا،

تلاوت کرده با تدبیر؟

تو از خورشید پرسیدی، چرا

بی‌منت و با مهر می‌تابد؟

تو رمز عاشقی، از بال پروانه، میان شعله‌های شمع، پرسیدی؟

تو آیا در شبی، با کرم شب‌تابی سخن گفتی

از او پرسیده‌ای راز هدایت، در شبی تاریک؟

تو آیا، یاکریمی دیده‌ای در آشیان، بی‌عشق بنشیند؟

تو ماه آسمان را دیده‌ای، رخ از نگاه عاشقان نیمه‌شب‌ها بربتاباند؟

تو آیا دیده‌ای برگی برنجد از حضور خار بنشسته کنار قامت یک گل؟

و گلبرگ گلی، عطر خودش، پنهان کند، از ساحت باغی؟

تو آیا خوانده‌ای با بلبلان، آواز آزادی؟

تو آیا هیچ می‌دانی،

اگر عاشق نباشی، مرده‌ای در خویش؟

نمی‌دانی که گاهی، شانه‌ای، دستی، کلامی را نمی‌یابی ولیکن سینه‌ات لبریز از عشق است…

تو پرسیدی شبی، احوال ماه و خوشه زیبای پروین را؟

جواب چشمک یک از هزاران اخترِ آسمان را، داده‌ای آیا ؟!

ببینم، با محبت، مهر، زیبایی،

تو آیا جمله می‌سازی؟


قسمت‌هایی از شعر بسیار زیبای "کیوان شاهبداغی"





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : شعر، عشق، کیوان شاهبداغی،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 28 اسفند 1390 :: نویسنده : محمد

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور ازین بیخبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو 

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیفست سفر هیچ مگو    

گفتم ای دل چه مه است این  دل اشارت می کرد
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو 

گفتم این روی فرشته است عجب یا بشر است
 گفت این غیر فرشته است و بشر هیچ مگو

ای نشسته تو درین خانه پر نقش و خیال
خیز ازین خانه برو رخت ببر هیچ مگو
  
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

مولانا





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : شعر، مولانا، غلام قمر، من غلام قمرم، مولوی،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 24 اسفند 1390 :: نویسنده : محمد

المنت لله که بماندیم و بدیدیم، دیدار عزیزان و به خدمت برسیدیم.

می دانم که نوروز نزدیک است و باید همراه با تازه شدن طبیعت، طراوتی به روح و جانمان بدهیم و دلمان را از بدی ها و تلخی ها خالی کنیم و با انرژی مثبتی که از طبیعت می گیریم رو به جلو پیش برویم. در این روزها جایی برای دلخوری ها و شکایت ها باقی نمی ماند، اما وقتی خاطرات این یکسال را مرور می کنم می بینم از نظر نتیجه برایم خوب بوده و البته بسیار هم سخت تر و جدی تر از سالهای گذشته. درد دل هایی دارم که شاید جایی را به غیر از این وبلاگ نداشته باشم تا بیان کنم. یاد سخنان یکی از اساتید دانشگاهمان می افتم که روز اول کلاس درسش گفت که "ما هیچ چیزی را بدست نمی آوریم مگر اینکه در قبال آن چیزی را از دست بدهیم، اگر چیزی را که بدست می آوریم بیش از، از دست داده ها باشد سود کرده ایم و در غیر این صورت ضرر ".

نمی دانم امسال را سود کرده ام یا ضرر. شاید آینده های دور معلوم شود. زمانی که دیگر راهی برای برگشت نداشته باشم. امیدوارم در تصمیماتم اشتباه نکرده باشم. در این یک سالی که گذشت ایامی را سپری کردم که شاید هیچ گاه دیگر دوست نداشته باشم تجربه شان کنم. سال سختی بود و مطمئنم سال نود شمسی همیشه در یادم خواهد بود. متأسفانه دلهره هایم زیاد بود و شاید اگر با ناکامی همراه می شد سایه ی تلخی هایش همیشه بر سرم باقی می ماند. سال گذشته وقتی از محیط خوابگاهی بیرون آمدم با اولین چیزی که مواجه شدم تلخی و خشن بودن جامعه ای که در آن زندگی می کنم و رنگ باختن بسیاری از ارزشها در آن بود و امسال تجربیات بیشتری در این زمینه داشتم. خدا به دادمان برسد که این روزها خدا برای خیلی ها دور از دسترس شده است؟!

و حالا فکر می کنم که چیزهای بیشتری را می بینم که قبلا شاید نمی دیدم.  بیش از این زیاده گویی نمی کنم، شعری تقدیم می کنم و از خدای بزرگ می خواهم سال نود و یک سال پر برکتی برای مردممان باشد.

 

گل گندم خوب است.

گل خوبی زیباست،

ای دریغا که همه مزرعه دلها را،

علف هرزه کین پوشاندست،

هیچ کس فکر نکرد،

که در این آبادی ویران شده دیگر نان نیست،

و همه مردم شهر،

بانگ برداشته اند،

که چرا سیمان نیست،

و کسی فکر نکرد،

که چرا ایمان نیست،

و زمانی شده است،

که به غیر از انسان،

هیچ چیز ارزان نیست...





نوع مطلب : مطالب خواندنی، شعر، 
برچسب ها : سال نود، درد دل، سال گذشته، نوروز، شعر، نان گندم، ایمان،
لینک های مرتبط :
جمعه 12 اسفند 1390 :: نویسنده : محمد

اینجا که بوی بهار و نوروز می آید... هوا بسیار دل انگیز و عالی است و فارغ از  مشکلات و سختی ها بسیار دارم از این هوا و زیبایی های طبیعت لذت می برم. هر جا که پا می گذاری نشانه های بهار را می بینی و بازار پر شده از ماهی های کوچک قرمز...  در آستانه جشن طبیعت، پیشاپیش فرا رسیدن بهار و سال نو را به همه خلوت نشینان جامعه مجازی تبریک عرض می کنم.

نرم نرمک می رسد اینک بهار              خوش به حال روزگار

ز کوی یار می​آید نسیم باد نوروزی

از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

چو گل گر خرده​ای داری خدا راصرف عشرت کن

که قارون را غلط ​ها داد سودای زراندوزی

به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی

به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی

طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن

کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی

سخن در پرده می​گویم چو گل از غنچه بیرون آی

که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش

که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزی

نه حافظ می​کند تنها دعای خواجه تورانشاه

ز مدح آصفی خواهد جهان عیدی و نوروزی

     «حافظ»





نوع مطلب : مطالب خواندنی، شعر، 
برچسب ها : بهار، نوروز، طبیعت، عید،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 7 )    1   2   3   4   5   6   7   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :