شب های بی زمستان سلام چیزهایی هست کــه نمی دانـــــــــــــم، می دانم ،سبزه ای را بکنم، خواهم مرد، می روم بالا تــا اوج، مـن پــر از بال و پـرم، راه می بینم در ظلمت، من پـر از فانوسم، من پـر از نورم و شن، و پـر از دار و درخـت، پــرم از راه، از پـل، از رود، از مــوج، پــرم از سایه برگی در آب، چه درونم تنهاســـــــــــت... این وبلاگ، دیوار نوشته هایی است از آنچه که برایم جالب و گاهاً مهم است و دوست دارم بیان کنم تا در حصار دل غریب باقی نماند. ایده ی موضوعی مطالب از اتفاقات، افکار روزانه و دوست داشتنی هایم است. در برخی از مطالب تمام متن، از خودم نیست، اما پای این نوشته جات هستم، خودم را مسئولشان می دانم و همیشه سعی خواهم کرد که به صداقت در گفتار پایبند بمانم... مخلص شما محمد tag:http://safayedez.mihanblog.com 2018-10-22T15:21:02+01:00 mihanblog.com زندگی، فهم نفهمیدن هاست! 2012-09-02T20:26:10+01:00 2012-09-02T20:26:10+01:00 tag:http://safayedez.mihanblog.com/post/410 محمد شب آرامی بود  می روم در ایوان، تا بپرسم از خود زندگی یعنی چه؟ مادرم سینی چایی در دست گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا لب پاشویه نشست پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین با خودم می گفتم: زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست رود دنیا جاریست زندگی ، آبتنی کردن در این رود است وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ور

شب آرامی بود

 می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم:

زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ:

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم.


سهراب سپهری

]]>
اکثر ما ایرانی ها 2012-07-26T16:55:53+01:00 2012-07-26T16:55:53+01:00 tag:http://safayedez.mihanblog.com/post/409 محمد ·  اکثر ما ایرانی ها تخیل را به تفکر ترجیح می دهیم. ·  اکثر مردم ما در هر شرایطی منافع شخصی خود را به منافع ملی ترجیح می دهیم. ·  با طناب مفت حاضریم خود را دار بزنیم. ·  به بدبینی بیش از خوش بینی تمایل داریم. ·  بیشتر نواقص را می بینیم اما در رفع آنها هیچ اقدامی نمی کنیم. ·  در هر کاری اظهار فضل می کنیم ولی از گفتن نمی دانم شرم داریم. ·  کلمه من را بیش از ما به کار می بریم. ·  غالبا مهارت را به دانش ترجیح می دهیم.

·  اکثر ما ایرانی ها تخیل را به تفکر ترجیح می دهیم.

·  اکثر مردم ما در هر شرایطی منافع شخصی خود را به منافع ملی ترجیح می دهیم.

·  با طناب مفت حاضریم خود را دار بزنیم.

·  به بدبینی بیش از خوش بینی تمایل داریم.

·  بیشتر نواقص را می بینیم اما در رفع آنها هیچ اقدامی نمی کنیم.

·  در هر کاری اظهار فضل می کنیم ولی از گفتن نمی دانم شرم داریم.

·  کلمه من را بیش از ما به کار می بریم.

·  غالبا مهارت را به دانش ترجیح می دهیم.

·  بیشتر در گذشته به سر می بریم تا جایی که آینده را فراموش می کنیم.

·  از دوراندیشی و برنامه ریزی عاجزیم و غالبا دچار روزمرگی و حل بحران هستیم.

·  عقب افتادگی مان را به گردن دیگران و توطئه آنها می اندازیم، ولی برای جبران آن قدمی بر نمی داریم.

·  دائما دیگران را نصیحت می کنیم، ولی خودمان هرگز به آنها عمل نمی کنیم.

·  همیشه آخرین تصمیم را در دقیقه 90 می گیریم.

·  هنگامی که به هدف مان نمی رسیم، آن را به حساب سرنوشت و قسمت و بد بیاری می گذاریم، ولی هرگز به تجزیه تحلیل علل آن نمی پردازیم.

·  مرده هایمان را بیشتر از زنده هایمان احترام می گذاریم.

·  غربی ها و بعضا دشمنان ما، ما را بهتر از خودمان می شناسند.

·  در ایران کوزه گر از کوزه شکسته آب می خورد.

·  همیشه برای ما مرغ همسایه غاز است.

·  به هیچ وجه انتقاد پذیر نیستیم و فکر می کنیم که کسی که عیب ما را می گوید بدخواه ماست.

·  چشم دیدن افراد برتر از خودمان را نداریم.

·  به هنگام مدیریت در یک سازمان زور را به درایت ترجیح می دهیم.

·  وقتی پای استدلالمان می لنگد با فریاد می خواهیم طرف مقابل را قانع کنیم.

·  در غالب خانواده ها فرزندان باید از والدین حساب ببرند، به جای اینکه به آنها احترام بگذارند.

·  اعتقاد داریم که گربه را باید در حجله کشت.

·  اکثرا رابطه را به ضابطه ترجیح می دهیم.

·  تنبیه برایمان راحت تر از تشویق است.

·  غالبا افراد چاپلوس بین ما ایرانیان موقعیت بهتری دارند.

·  اول ساختمان را می سازیم بعد برای لوله کشی، کابل کشی و غیره صدها جای آن را خراب می کنیم. در شهرسازی هم از چنین مهارتی برخورداریم.

·  وعده دادن و عمل نکردن به آن یک عادت عمومی برای همه ما شده است.

·  قبل از قضاوت کردن نمی اندیشیم و بعد از آن حتی خود را سرزنش هم نمی کنیم.

·  شانس و سرنوشت را برتر از اراده و خواست خود می دانیم.

]]>
اثر دعا 2012-07-19T19:44:58+01:00 2012-07-19T19:44:58+01:00 tag:http://safayedez.mihanblog.com/post/408 محمد بنده ای به خدا گفت: اگر سرنوشت مرا تو نوشته ای پس چرا دعا کنم؟ خدا گفت: شاید نوشته باشم هرچه دعا کند...


بنده ای به خدا گفت: اگر سرنوشت مرا تو نوشته ای پس چرا دعا کنم؟

خدا گفت: شاید نوشته باشم هرچه دعا کند...

]]>
راز هدایت در شبی تاریک 2012-07-06T18:00:06+01:00 2012-07-06T18:00:06+01:00 tag:http://safayedez.mihanblog.com/post/407 محمد آیا عاشقی کردی بفهمی عشق یعنی چه؟ تو آیا با شقایق بوده‌ای گاهی؟ نشستی پای اشکِ شمعِ گریان تا سحر یک شب؟ تو آیا قاصدک‌های رها را دیده‌ای هرگز، که از شرم نبود شاد‌ پیغامی، میان کوچه‌ها سرگشته می‌چرخند؟ نپرسیدی چرا وقتی که یاسی، عطر خود تقدیم باغی می‌کند چیزی نمی‌خواهد و چشمان تو آیا سوره‌ای از این کتاب هستی زیبا، تلاوت کرده با تدبیر؟ تو از خورشید پرسیدی، چرا بی‌منت و با مهر می‌تابد؟ تو رمز عاشقی، از بال پروانه، میان شعله‌های شمع، پرسیدی؟ تو آی آیا عاشقی کردی بفهمی عشق یعنی چه؟

تو آیا با شقایق بوده‌ای گاهی؟

نشستی پای اشکِ شمعِ گریان تا سحر یک شب؟

تو آیا قاصدک‌های رها را دیده‌ای هرگز،

که از شرم نبود شاد‌ پیغامی،

میان کوچه‌ها سرگشته می‌چرخند؟

نپرسیدی چرا وقتی که یاسی، عطر خود تقدیم باغی می‌کند

چیزی نمی‌خواهد

و چشمان تو آیا سوره‌ای از این کتاب هستی زیبا،

تلاوت کرده با تدبیر؟

تو از خورشید پرسیدی، چرا

بی‌منت و با مهر می‌تابد؟

تو رمز عاشقی، از بال پروانه، میان شعله‌های شمع، پرسیدی؟

تو آیا در شبی، با کرم شب‌تابی سخن گفتی

از او پرسیده‌ای راز هدایت، در شبی تاریک؟

تو آیا، یاکریمی دیده‌ای در آشیان، بی‌عشق بنشیند؟

تو ماه آسمان را دیده‌ای، رخ از نگاه عاشقان نیمه‌شب‌ها بربتاباند؟

تو آیا دیده‌ای برگی برنجد از حضور خار بنشسته کنار قامت یک گل؟

و گلبرگ گلی، عطر خودش، پنهان کند، از ساحت باغی؟

تو آیا خوانده‌ای با بلبلان، آواز آزادی؟

تو آیا هیچ می‌دانی،

اگر عاشق نباشی، مرده‌ای در خویش؟

نمی‌دانی که گاهی، شانه‌ای، دستی، کلامی را نمی‌یابی ولیکن سینه‌ات لبریز از عشق است…

تو پرسیدی شبی، احوال ماه و خوشه زیبای پروین را؟

جواب چشمک یک از هزاران اخترِ آسمان را، داده‌ای آیا ؟!

ببینم، با محبت، مهر، زیبایی،

تو آیا جمله می‌سازی؟


قسمت‌هایی از شعر بسیار زیبای "کیوان شاهبداغی"

]]>
آرامش زندگی 2012-07-04T19:00:36+01:00 2012-07-04T19:00:36+01:00 tag:http://safayedez.mihanblog.com/post/406 محمد  و چقدر دیر می فهمیم... و چقدر دیر می فهمیم؛  که زندگی،  همین روزهاییست که منتظر گذشتنش هستیم...  و چقدر دیر می فهمیم...

و چقدر دیر می فهمیم؛

 که زندگی،

 همین روزهاییست که منتظر گذشتنش هستیم...

]]>
آخرین زنگ... 2012-06-29T18:48:46+01:00 2012-06-29T18:48:46+01:00 tag:http://safayedez.mihanblog.com/post/405 محمد خدا می داند، ولی ... آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد دیگر نه می شود تقلب کرد، و نه می شود سر شخصی را کلاه گذاشت. آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش از یک جلسه امتحان مدرسه هم کوچکتر بود! و آن روز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال سختی بود... سوالی که بیش از یکبار نمی توان به آن پاسخ داد. خدا کند آن روز که آخرین زنگ دنیا میخورد، روی تخته سیاه اسم ما را در لیست خوب ها بنویسند. خدا کند حواسمان بوده باشد و زنگهای تفریح، آنقدر در حیاط نمانده باشیم که حیا

خدا می داند، ولی ...

آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد دیگر نه می شود تقلب کرد،

و نه می شود سر شخصی را کلاه گذاشت.

آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش از یک جلسه امتحان مدرسه هم کوچکتر بود!

و آن روز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال سختی بود...

سوالی که بیش از یکبار نمی توان به آن پاسخ داد.

خدا کند آن روز که آخرین زنگ دنیا میخورد، روی تخته سیاه اسم ما را در لیست خوب ها بنویسند.

خدا کند حواسمان بوده باشد و زنگهای تفریح،

آنقدر در حیاط نمانده باشیم که حیات را از یاد برده باشیم.

خدا کند که دفتر زندگیمان را زیبا جلد کرده باشیم.

و سعی ما بر این بوده باشد که نیکی ها و خوبی ها را در آن نقاشی کنیم.

و بدانیم که دفتر دنیا چرک نویسی بیش نیست،

چرا که ترسیم عشق حقیقی در دفتری دیگر است...

]]>
لعنت بر شیطان 2012-06-22T18:21:02+01:00 2012-06-22T18:21:02+01:00 tag:http://safayedez.mihanblog.com/post/404 محمد گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد. پرسیدم: «چرا می خندی؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد» پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟» گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام» با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.» پرسیدم: «پس تو چه کاره ای؟» پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز. در ضمن این قدر مرا لعنت ن

گفتم: «لعنت بر شیطان»!

لبخند زد.

پرسیدم: «چرا می خندی؟»

پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد»

پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟»

گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام»

با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»

جواب داد:

«نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.»

پرسیدم: «پس تو چه کاره ای؟»

پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز. در ضمن این قدر مرا لعنت نکن!»

گفتم: «پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام کنم؟»

در حالیکه دور می شد گفت: «من پیامبر نیستم جوان...

]]>
حسین پناهی 2012-06-09T16:40:21+01:00 2012-06-09T16:40:21+01:00 tag:http://safayedez.mihanblog.com/post/403 محمد   دنیا را بغل گرفتیم گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد خوابمان برد بیدار شدیم دیدیم آبستن تمام دردها یش شده ایم .اینجا در دنیای من گرگ ها هم افسردگی مفرط گرفته اند**دیگر گوسفند نمیدرند**به نی چوپان دل میسپارند و گریه میکنند. میدانی ... !؟ به رویت نیاوردم ... !  از همان زمانی كه جای " تو " به " من " گفتی : " شما " فهمیدم پای " او " در میان است . اجازه ... ! اشک سه حرف ندارد ... ، اشک خیلی حرف دارد .می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها ق  

دنیا را بغل گرفتیم گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد خوابمان برد بیدار شدیم دیدیم آبستن تمام دردها یش شده ایم .اینجا در دنیای من گرگ ها هم افسردگی مفرط گرفته اند**دیگر گوسفند نمیدرند**به نی چوپان دل میسپارند و گریه میکنند. میدانی ... !؟ به رویت نیاوردم ... !  از همان زمانی كه جای " تو " به " من " گفتی : " شما " فهمیدم پای " او " در میان است .

اجازه ... ! اشک سه حرف ندارد ... ، اشک خیلی حرف دارد .می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ... بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند . تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند. تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود و معنای خداحافـظ، تا فردا بود. این روزها به جای" شرافت" از انسان ها  فقط" شر" و " آفت" می بینی .

راستی،دروغ گفتن را نیز، خوب یاد گرفته ام...! "حال من خوب است" ... خوبِخوب .

می‌دونی"بهشت" کجاست ؟ یه فضای ِ چند وجب در چند وجب ! بین ِ بازوهای ِ کسی که دوستش داری.

 

]]>
به قولی! 2012-05-31T16:28:51+01:00 2012-05-31T16:28:51+01:00 tag:http://safayedez.mihanblog.com/post/402 محمد به قـــولِ زنده یادحسین پناهی تازه میفهمم بازی های کودکی حکمت داشت زوووووووو..... تمرین روزهای نفس گیرزندگی بود   به قـــولِ لامارتین شاعر فرانسوی ، تو را دوست دارم بدون آنکه علتش را بدانم.محبتی که علت داشته باشد یا احترام است یا ریا . . .   به قـــولِ مایکل اسکوفیلد همیشه اون تغییری باش که میخوای توی دنیا ببینی.   به قـــولِ حسین پناهی قطعا روزی صدایم را خواهی شنید... روزی که نه صدا اهمیت دارد نه روز..   به قـــول ارنستو چه گ به قـــولِ زنده یادحسین پناهی

تازه میفهمم بازی های کودکی حکمت داشت

زوووووووو.....

تمرین روزهای نفس گیرزندگی بود

 

به قـــولِ لامارتین شاعر فرانسوی ،

تو را دوست دارم بدون آنکه علتش را بدانم.محبتی که علت داشته باشد یا احترام است یا ریا . . .

 

به قـــولِ مایکل اسکوفیلد

همیشه اون تغییری باش که میخوای توی دنیا ببینی.

 

به قـــولِ حسین پناهی

قطعا روزی صدایم را خواهی شنید... روزی که نه صدا اهمیت دارد نه روز..

 

به قـــول ارنستو چه گوارا

دستم بوی گل میداد

مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند...

اما هیچ کس فکر نکرد که شاید

...

یک گل کاشته باشم

...!

 

به قـــولِ حسین پناهی

این آینده ,کدام بود که بهترین روزهای عمر را حرامِ دیدارش کردم؟

 

به قـــولِ پروفسور حسابی:

یکی از دانشجویان پروفسور حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم . می خواهم در روستایمان معلم شوم .

 پروفسور جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند

 

به قـــولِ والت ویتمن

 زندگی به من آموخت؛

بودن با كسانی كه دوستشان دارم، از همه چیز با ارزش تر است.

 

به قـــولِ برتراند راسل

مشکل دنیا این است، که احمق ها کاملاً به خود یقین دارند،

در حالیکه دانایان، سرشار از شک و تردیدند !

]]>
در تند باد حوادث مواظب خودت باش 2012-05-23T05:57:09+01:00 2012-05-23T05:57:09+01:00 tag:http://safayedez.mihanblog.com/post/401 محمد از قدرت و زیبایی جوانیت لذت ببر و یادت باشه قدر قدرت و زیبایی جوانیت رو نمی فهمی تا وقتی رنگ ببازه. اما باور کن 20 سال دیگه، وقتی به عکسهات نگاه کنی متوجه میشی چه امکاناتی در برابرت قرار داشته و چقدر ظاهر دل انگیزی داشتی، اینو الان متوجه نیستی! تو اِنقدر که فکر می کنی چاق نیستی! دل نگران آینده نباش. نگران نگرانی اونایی باش که به فکر مشکلاتی هستند که حل کردنش برای تو مثل آب خوردنه. مشکلات واقعی زندگی چیزهایی هستند که هرگز به خاطر نگرانت خطور نمی کنه، مثل مشکلاتی که در یک ساع

از قدرت و زیبایی جوانیت لذت ببر

و یادت باشه قدر قدرت و زیبایی جوانیت رو نمی فهمی تا وقتی رنگ ببازه. اما باور کن 20 سال دیگه، وقتی به عکسهات نگاه کنی متوجه میشی چه امکاناتی در برابرت قرار داشته و چقدر ظاهر دل انگیزی داشتی، اینو الان متوجه نیستی!

تو اِنقدر که فکر می کنی چاق نیستی! دل نگران آینده نباش. نگران نگرانی اونایی باش که به فکر مشکلاتی هستند که حل کردنش برای تو مثل آب خوردنه. مشکلات واقعی زندگی چیزهایی هستند که هرگز به خاطر نگرانت خطور نمی کنه، مثل مشکلاتی که در یک ساعت معمولی، در یک روز معمولی هفته، تو رو به خودت می پیچونه. هر روز حداقل دست به کاری بزن که ازش می ترسی.

آواز بخون، با احساسات و دل مردم با بی احتیاطی برخورد نکن و با کسانی که با تو اینطور برخورد می کنن کنار نیا. راحت باش. وقتت رو با حسادت تلف نکن. گاهی انسان پیشه و گاهی عقب تر از دیگران، این یک قائده ست و در انتهای راه به خودت ایمان داشته باش.

تعریف هایی که ازت میشه به خاطر بسپار و اِهانت ها رو فراموش کن و اگه در این مورد موفق شدی به منم یاد بده. محبت ها و دلدادگی ها رو حفظ کن و عملکرد حساب بانکی ت رو بریز دور. سعی کن اگه نمی دونی با زندگیت چی کار کنی، احساس گناه به خودت راه نده. خیلی ها رو می شناختم که در 22 سالگی هنوز نمی دونستن و خیلی ها رو می شناسم که 40 سال دارن و هنوز نمیدونن.

زیاد مشورت کن. با زیر دستانت مهربان باش. روزی دلت براشون تنگ میشه.

شاید ازدواج کنی؟ شاید هم نکنی؟ شاید بچه دار شی؟ شاید هم نشی؟ شاید در 40 سالگی طلاق بگیری؟ شاید در هفتاد و پنجمین سالگرد ازدواجت بلند شی و برقصی؟

به هر حال هر کاری می کنی زیاد به خودت غره نشو. زیادی هم خودت رو سرزنش نکن. انتخابهای تو در زندگی مثل دیگران فقط روی شانس و فرصته.

از بدنت لذت ببر و هر طور می تونی ازش بهره بگیر. از نظر دیگران درباره بدنت نترس، جسم تو با ارزشترین ابزاریه که در اختیار داری. در هرحال از خوندن مجلات زیبایی پرهیز کن، چون باعث میشه حس کنی......زشتی!

پدر و مادرتو بشناس، هرگز نمی دونی کـِی اون ها رو از دست میدی.

با خواهر و برادرانت مهربان باش. اونها بهترین رابط تو با گذشته اند و به احتمال فراوان در آینده نیز همراهت خواهند بود.

اینو درک کن که دوستان میان و میرن ولی معدودی که ارزش دارن رو نگهدار. سعی کن فواصل جغرافیایی و تفاوت دیدگاه ها رو کم کنی، چون هرچه از سنت بگذره بیشتر به کسانی که در جوانی می شناختی نیاز پیدا خواهی کرد.

می تونی در نیویورک زندگی کنی، اما قبل از اینکه بهت فشار بیاد، اونجا رو ترک کن، می تونی در شمال کالیفورنیا زندگی کنی، اما قبل از اینکه زیاد بهت خوش بگذره ، اونجا رو هم ترک کن.

سفر کن، زیاد با موهات ور نرو ... وگرنه در 40 سالگی 85 ساله به نظر می رسی.

دقت کن به کی نصیحت می کنی؟ اما همیشه در برابر نصیحت صبور باش.

نصیحت شکلی ست از بیان پند به دیگران مانع از...نابودی زندگی میشه و اونو جلا میده. زشتی هاشو از بین می بره و باعث میشه بیش از ارزش واقعیش از اون لذت ببری.

و به هرحال در تند باد حوادث مواظب خودت باش.


دانلود صوتی متن با صدای نصرالله مدقالچی

]]>
دخالت بیجا 2012-05-04T20:58:31+01:00 2012-05-04T20:58:31+01:00 tag:http://safayedez.mihanblog.com/post/400 محمد زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود. ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد: مواظب باش، مواظب باش، یه کم بیشتر کره توش بریز…. وای خدای من، خیلی زیاد درست کردی… حالا برش گردون… زود باش… باید بیشتر کره بریزی… وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم؟؟ دارن می‌سوزن مواظب باش، گفتم مواظب باش! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی… هیچ وقت!! برشون گردون! زود باش! دیوونه شدی؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی… نمک بزن… نمک… زن به او زل زده و زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.

ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد: مواظب باش، مواظب باش، یه کم بیشتر کره توش بریز….

وای خدای من، خیلی زیاد درست کردی… حالا برش گردون… زود باش…

باید بیشتر کره بریزی… وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم؟؟ دارن می‌سوزن مواظب باش، گفتم مواظب باش! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی… هیچ وقت!! برشون گردون! زود باش! دیوونه شدی؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی… نمک بزن… نمک…

زن به او زل زده و ناگهان گفت: خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده؟! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟

شوهر به آرامی گفت: فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه بلائی سر من میاری…!!!

]]>
غلط نامه! 2012-04-30T20:42:26+01:00 2012-04-30T20:42:26+01:00 tag:http://safayedez.mihanblog.com/post/399 محمد زنبوردار : کسی که همسر بلوند دارد کاج : نمایندگی انتشارات گاج در دوبی ژنتیک : ژنی که عامل اصلی تیک زدن در انسان می باشد هشتگرد : ۵ خورشت بامیه : مسئولیت پختن خورشت بر عهده من است وایمکس : درنگ چرا؟ خراب : نوعی نوشیدنی حاوی تکه های کوچک خر شیردان : آنکه شیر خوب را از بد تمیز می دهد گشتاور: یک سری آدم نخاله که برای هر مسئله کوچکی پلیس را خبر می کنند. البرز: عربها به « پرز » گویند هردمبیل: جایی که در آن بابت هر چیزی قبض صادر میشود غیرتی: هر زنبوردار : کسی که همسر بلوند دارد

کاج : نمایندگی انتشارات گاج در دوبی

ژنتیک : ژنی که عامل اصلی تیک زدن در انسان می باشد

هشتگرد : ۵

خورشت بامیه : مسئولیت پختن خورشت بر عهده من است

وایمکس : درنگ چرا؟

خراب : نوعی نوشیدنی حاوی تکه های کوچک خر

شیردان : آنکه شیر خوب را از بد تمیز می دهد

گشتاور: یک سری آدم نخاله که برای هر مسئله کوچکی پلیس را خبر می کنند.

البرز: عربها به « پرز » گویند

هردمبیل: جایی که در آن بابت هر چیزی قبض صادر میشود

غیرتی: هر نوع نوشیدنی به جز چای

قرتی : نوعی چای که با قر و حرکات موزون سرو میشود

پنهانی : قلمی که جای جوهر با عسل مینویسد

مختلف : مرگ مغزی

مورچه خوار : خواهر مورچه.

جدول : کسی که نیاکانش علاف باشند را گویند

کره حیوانی : بیچاره ناشنواست

کته ماست : آن گربه مال ماست

Saturday : روز جهانی ساطور

کراچی : پس تکلیف ناشنوایان چه میشود ؟

سه‌پایه : ۳ تا آدم باحال که همیشه پایه هر حرکتی‌ هستند

یک کلاغ چهل کلاغ : نبردی ناجوانمردانه بین کلاغ‌ها

وانت : اینترنت آزاد و بدون فیلتر

اسلواکی : نرم و خرامان گام برداشتن

نیکوتین : نوجوانی خوش سیرت

نلسون ماندلا:نلسون اون وسط گیر کرده

]]>
واقعیتی تلخ 2012-04-26T20:37:45+01:00 2012-04-26T20:37:45+01:00 tag:http://safayedez.mihanblog.com/post/398 محمد واقعیتی تلخ!شاید قبول کردنش برامون کمی سخت باشه.  ما عادت کردیم وقتی توی خونه فیلم می بینیم ، تمام که شد و به تیتراژ رسید دستگاه رو خاموش می کنیم یا اگه توی سینما باشیم سالن رو ترک می کنیم .  شاید دلیلش اینه که ما توی زندگیمون هم هیچ وقت کسانی که زحمت های اصلی رو برای ما می کشن نمی بینیم ، و فقط کسانی رو دوست داریم ببینیم که برامون نقش بازی می کنن!! واقعیتی تلخ!

شاید قبول کردنش برامون کمی سخت باشه.

 ما عادت کردیم وقتی توی خونه فیلم می بینیم ، تمام که شد و به تیتراژ رسید دستگاه رو خاموش می کنیم یا اگه توی سینما باشیم سالن رو ترک می کنیم .

 شاید دلیلش اینه که ما توی زندگیمون هم هیچ وقت کسانی که زحمت های اصلی رو برای ما می کشن نمی بینیم ، و فقط کسانی رو دوست داریم ببینیم که برامون نقش بازی می کنن!!

]]>
نمایی از زندگی در یک سکانس 2012-04-22T09:19:54+01:00 2012-04-22T09:19:54+01:00 tag:http://safayedez.mihanblog.com/post/397 محمد
]]>
جملاتی زیبا و حکمت آموز 2012-04-14T20:13:45+01:00 2012-04-14T20:13:45+01:00 tag:http://safayedez.mihanblog.com/post/396 محمد بسم الله الرحمن الرحیم دو چیز را همیشه فراموش كن : « خوبی » كه به كسی می كنی ؛ « بدی » كه كسی به تو می كند .   همیشه به یاد داشته باش : در مجلسی وارد شدی « زبانت » را نگه دار ، در سفره ای نشستی شكمت را نگه دار ، در خانه ای وارد شدی « چشمانت » را نگه دار ، در نماز ایستادی « دلت » را نگه دار .   دنیا دو روز است : یك روز با تو و یك روز علیه تو روزی كه با توست « مغرور مشو » و روزی كه علیه توست « مایوس نشو » ، چرا كه هر دو بسم الله الرحمن الرحیم


دو چیز را همیشه فراموش كن :

« خوبی » كه به كسی می كنی ؛

« بدی » كه كسی به تو می كند .

 

همیشه به یاد داشته باش :

در مجلسی وارد شدی « زبانت » را نگه دار ،

در سفره ای نشستی شكمت را نگه دار ،

در خانه ای وارد شدی « چشمانت » را نگه دار ،

در نماز ایستادی « دلت » را نگه دار .

 

دنیا دو روز است :

یك روز با تو

و

یك روز علیه تو

روزی كه با توست « مغرور مشو » و

روزی كه علیه توست « مایوس نشو » ،

چرا كه هر دو پایان پذیرند .

 

به چشمانت بیاموز كه هر كسی « ارزش نگاه » ندارد

به دستانت بیاموز كه هر گلی « ارزش چیدن » ندارد

به دلت بیاموز كه هر عشقی « ارزش پرورش » ندارد

 

دو چیز را از هم جدا كن :

« عشق »

و

« هوس »

چون اولی « مقدس » است

و دومی « شیطانی » !!

اولی تو را به « پاكی » می برد

و دومی به « پلیدی » .

 

در دنیا فقط 3 نفر هستند كه بدون هیچ چشمداشت و منتی

و فقط به خاطر خودت خواسته هایت را بر طرف میكنند ...

« پدر »

و

« مادرت »

و « نفر سومی » كه خودت پیدایش میكنی .

مواظب باش كه از دستش ندهی و بدان كه تو هم برای او نفر سوم خواهی بود .

 

« چشم »

و

« زبان » ،

دو سلاح بزرگ در نزد تواند ،

چگونه از آنها استفاده میكنی ؟

مانند « تیری زهرآلود »

یا

« آفتابی جهان تاب » ،

« زندگی گیر »

یا

« زندگی بخش » ؟

 

بدان كه « قلبت » كوچك است ؛

پس نمیتوانی تقسیمش كنی !!

هرگاه خواستی آنرا ببخشی با « تمام وجودت ببخش » كه كوچكیش جبران شود .

 

هیچگاه « عشق » را

با « محبت » ،

« دلسوزی » ،

« ترحم »

و

« دوست داشتن »

یكی ندان ...

همه اینها اجزاء كوچكتر « عشق » هستند نه خود « عشق » .

 

همیشه با « خدا » درد دل كن نه با خلق خدا

و فقط به او « توكل » كن .

آنگاه می بینی كه چگونه قبل از اینكه خودت دست به كار شوی ،

كارها به خوبی پیش می روند .

 

از خدا خواستن « عزت » است ،

اگر برآورده شود « رحمت » است

و اگر نشود « حكمت » است .

از خلق خدا خواستن « خفت » است ،

اگر برآورده شود « منت » است ،

اگر نشود « ذلت » است .

 پس هر چه می خواهی از « خدا » بخواه

و در نظر داشته باش كه برای او غیر ممكن وجود ندارد

و

تمام غیر ممكن ها فقط برای شماست ...

]]>
روزهای بهاری 2012-03-29T20:43:19+01:00 2012-03-29T20:43:19+01:00 tag:http://safayedez.mihanblog.com/post/394 محمد به بهانه سال نو و فرا رسیدن بهار و تغییر در احوال، هم اسم وبلاگ را عوض کردم و هم قالبش را آنطور که دوست داشتم تغییر دادم. خدا کنه دیگه اسمش عوض نشه!پ.ن: به پیشنهاد مهدی اسمش را دوباره به شبهای بی زمستان برگرداندم.

به بهانه سال نو و فرا رسیدن بهار و تغییر در احوال، هم اسم وبلاگ را عوض کردم و هم قالبش را آنطور که دوست داشتم تغییر دادم. خدا کنه دیگه اسمش عوض نشه!

پ.ن: به پیشنهاد مهدی اسمش را دوباره به شبهای بی زمستان برگرداندم.

]]>
سال نو مبارک 2012-03-19T09:38:00+01:00 2012-03-19T09:38:00+01:00 tag:http://safayedez.mihanblog.com/post/83 محمد ***نوروز مبارک***آرزو می کنم که روییدن هر شکوفه بهاری آمینی باشد به آرزوهای قشنگت.مخلص شمامحمد ***نوروز مبارک***
آرزو می کنم که روییدن هر شکوفه بهاری آمینی باشد به آرزوهای قشنگت.
مخلص شما
محمد


]]>
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو 2012-03-18T08:45:00+01:00 2012-03-18T08:45:00+01:00 tag:http://safayedez.mihanblog.com/post/43 محمد من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگوپیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو سخن رنج مگو جز سخن گنج مگوور ازین بیخبری رنج مبر هیچ مگو دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفتآمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسمگفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفتسر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو  قمری جان صفتی در ره دل پیدا شددر ره دل چه لطیفست سفر هیچ مگو     گفتم ای دل چه مه است این  دل اشارت می کردکه نه اندازه توست این بگذر هیچ مگ

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور ازین بیخبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو 

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیفست سفر هیچ مگو    

گفتم ای دل چه مه است این  دل اشارت می کرد
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو 

گفتم این روی فرشته است عجب یا بشر است
 گفت این غیر فرشته است و بشر هیچ مگو

ای نشسته تو درین خانه پر نقش و خیال
خیز ازین خانه برو رخت ببر هیچ مگو
  
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

مولانا

]]>
سالی که گذشت... 2012-03-13T21:21:22+01:00 2012-03-13T21:21:22+01:00 tag:http://safayedez.mihanblog.com/post/393 محمد المنت لله که بماندیم و بدیدیم، دیدار عزیزان و به خدمت برسیدیم. می دانم که نوروز نزدیک است و باید همراه با تازه شدن طبیعت، طراوتی به روح و جانمان بدهیم و دلمان را از بدی ها و تلخی ها خالی کنیم و با انرژی مثبتی که از طبیعت می گیریم رو به جلو پیش برویم. در این روزها جایی برای دلخوری ها و شکایت ها باقی نمی ماند، اما وقتی خاطرات این یکسال را مرور می کنم می بینم از نظر نتیجه برایم خوب بوده و البته بسیار هم سخت تر و جدی تر از سالهای گذشته. درد دل هایی دارم که شاید جایی را به غیر از این وبلاگ ن المنت لله که بماندیم و بدیدیم، دیدار عزیزان و به خدمت برسیدیم.

می دانم که نوروز نزدیک است و باید همراه با تازه شدن طبیعت، طراوتی به روح و جانمان بدهیم و دلمان را از بدی ها و تلخی ها خالی کنیم و با انرژی مثبتی که از طبیعت می گیریم رو به جلو پیش برویم. در این روزها جایی برای دلخوری ها و شکایت ها باقی نمی ماند، اما وقتی خاطرات این یکسال را مرور می کنم می بینم از نظر نتیجه برایم خوب بوده و البته بسیار هم سخت تر و جدی تر از سالهای گذشته. درد دل هایی دارم که شاید جایی را به غیر از این وبلاگ نداشته باشم تا بیان کنم. یاد سخنان یکی از اساتید دانشگاهمان می افتم که روز اول کلاس درسش گفت که "ما هیچ چیزی را بدست نمی آوریم مگر اینکه در قبال آن چیزی را از دست بدهیم، اگر چیزی را که بدست می آوریم بیش از، از دست داده ها باشد سود کرده ایم و در غیر این صورت ضرر ".

نمی دانم امسال را سود کرده ام یا ضرر. شاید آینده های دور معلوم شود. زمانی که دیگر راهی برای برگشت نداشته باشم. امیدوارم در تصمیماتم اشتباه نکرده باشم. در این یک سالی که گذشت ایامی را سپری کردم که شاید هیچ گاه دیگر دوست نداشته باشم تجربه شان کنم. سال سختی بود و مطمئنم سال نود شمسی همیشه در یادم خواهد بود. متأسفانه دلهره هایم زیاد بود و شاید اگر با ناکامی همراه می شد سایه ی تلخی هایش همیشه بر سرم باقی می ماند. سال گذشته وقتی از محیط خوابگاهی بیرون آمدم با اولین چیزی که مواجه شدم تلخی و خشن بودن جامعه ای که در آن زندگی می کنم و رنگ باختن بسیاری از ارزشها در آن بود و امسال تجربیات بیشتری در این زمینه داشتم. خدا به دادمان برسد که این روزها خدا برای خیلی ها دور از دسترس شده است؟!

و حالا فکر می کنم که چیزهای بیشتری را می بینم که قبلا شاید نمی دیدم.  بیش از این زیاده گویی نمی کنم، شعری تقدیم می کنم و از خدای بزرگ می خواهم سال نود و یک سال پر برکتی برای مردممان باشد.

 

گل گندم خوب است.

گل خوبی زیباست،

ای دریغا که همه مزرعه دلها را،

علف هرزه کین پوشاندست،

هیچ کس فکر نکرد،

که در این آبادی ویران شده دیگر نان نیست،

و همه مردم شهر،

بانگ برداشته اند،

که چرا سیمان نیست،

و کسی فکر نکرد،

که چرا ایمان نیست،

و زمانی شده است،

که به غیر از انسان،

هیچ چیز ارزان نیست...

]]>
نسیم باد نوروزی می آید... 2012-03-02T19:19:26+01:00 2012-03-02T19:19:26+01:00 tag:http://safayedez.mihanblog.com/post/392 محمد اینجا که بوی بهار و نوروز می آید... هوا بسیار دل انگیز و عالی است و فارغ از  مشکلات و سختی ها بسیار دارم از این هوا و زیبایی های طبیعت لذت می برم. هر جا که پا می گذاری نشانه های بهار را می بینی و بازار پر شده از ماهی های کوچک قرمز...  در آستانه جشن طبیعت، پیشاپیش فرا رسیدن بهار و سال نو را به همه خلوت نشینان جامعه مجازی تبریک عرض می کنم.نرم نرمک می رسد اینک بهار              خوش به حال روزگار ز کوی یار می​آید اینجا که بوی بهار و نوروز می آید... هوا بسیار دل انگیز و عالی است و فارغ از  مشکلات و سختی ها بسیار دارم از این هوا و زیبایی های طبیعت لذت می برم. هر جا که پا می گذاری نشانه های بهار را می بینی و بازار پر شده از ماهی های کوچک قرمز...  در آستانه جشن طبیعت، پیشاپیش فرا رسیدن بهار و سال نو را به همه خلوت نشینان جامعه مجازی تبریک عرض می کنم.

نرم نرمک می رسد اینک بهار              خوش به حال روزگار

ز کوی یار می​آید نسیم باد نوروزی

از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

چو گل گر خرده​ای داری خدا راصرف عشرت کن

که قارون را غلط ​ها داد سودای زراندوزی

به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی

به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی

طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن

کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی

سخن در پرده می​گویم چو گل از غنچه بیرون آی

که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش

که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزی

نه حافظ می​کند تنها دعای خواجه تورانشاه

ز مدح آصفی خواهد جهان عیدی و نوروزی

     «حافظ»

]]>
مهم این نیست که قشنگ باشی، قشنگ این است که مهم باشی! 2012-02-25T21:32:00+01:00 2012-02-25T21:32:00+01:00 tag:http://safayedez.mihanblog.com/post/69 محمد از خدا پرسیدم : خدایا چطور میتوان بهتر زندگی کرد؟ خدا جواب داد : گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر. با اعتماد، زمان حالت را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو. ایمانت را نگه دار و ترس را به گوشه ای انداز.  شک هایت را باور نکن و هیچ گاه به باورهایت شک نکن. زندگی شگفت انگیز است؛ فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید. مهم این نیست که قشنگ باشی، قشنگ این است که مهم باشی!! حتی برای یک نفر! مهم نیست شیر باشی یا آهو، مهم اینست که با تمام توان شروع به حرکت کنی. کوچک باش از خدا پرسیدم : خدایا چطور میتوان بهتر زندگی کرد؟

خدا جواب داد : گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر.
 
با اعتماد، زمان حالت را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو.
 
ایمانت را نگه دار و ترس را به گوشه ای انداز.
 
شک هایت را باور نکن و هیچ گاه به باورهایت شک نکن.
 
زندگی شگفت انگیز است؛ فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید.
 
مهم این نیست که قشنگ باشی، قشنگ این است که مهم باشی!! حتی برای یک نفر!
 
مهم نیست شیر باشی یا آهو، مهم اینست که با تمام توان شروع به حرکت کنی.
 
کوچک باش و عاشق...که عشق میداند آئین بزرگ کردنت را.
 
 بگذار عشق خاصیت تو باشد، نه رابطه ی خاص تو با کسی.
 
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن.
 
فرقی نمی کند گودال آب کوچکی باشی، یا دریایی بی کران،
 
زلال که باشی، آسمان در توست...
]]>
بزرگترین کلاه برداری های تاریخ 2012-02-23T12:17:11+01:00 2012-02-23T12:17:11+01:00 tag:http://safayedez.mihanblog.com/post/128 محمد فروختن برج ایفل همیشه دانشمندان یا هنرمندان نبوده‌اند که با انجام کارهایی که قبلاً کسی آن را انجام نداده و یا با خلق اثری که مشابه آن وجود نداشته، به تاریخ پیوسته باشند. کلاهبرداران هم در تاریخ جایی برای خود دارند ویکتور لوستیگ victor lusti سلطان کلاهبرداران تاریخ، مردی که برج ایفل را فروخت، مسلط به پنج زبان زنده‌ دنیا، صاحب 45 اسم مستعار با سابقه بیش از 50 بار بازداشت آن هم فقط در کشور آمریکا، مردی که می‌توانست زیرک‌ترین قربانیانش را نیز گول بزند، در سال 1890 در بوهمیا (کشور کنونی چک) در یک فروختن برج ایفل

همیشه دانشمندان یا هنرمندان نبوده‌اند که با انجام کارهایی که قبلاً کسی آن را انجام نداده و یا با خلق اثری که مشابه آن وجود نداشته، به تاریخ پیوسته باشند. کلاهبرداران هم در تاریخ جایی برای خود دارند


ویکتور لوستیگ victor lusti

سلطان کلاهبرداران تاریخ، مردی که برج ایفل را فروخت، مسلط به پنج زبان زنده‌ دنیا، صاحب 45 اسم مستعار با سابقه بیش از 50 بار بازداشت آن هم فقط در کشور آمریکا، مردی که می‌توانست زیرک‌ترین قربانیانش را نیز گول بزند، در سال 1890 در بوهمیا (کشور کنونی چک) در یک خانواده متوسط به دنیا آمد و در سال 1920 به آمریکا رفت. سالی که بازار سهام به شدت رشد می‌کرد و به نظر می‌رسید که همه روز‌به‌روز پولدار‌تر می‌شوند و لوستیگ آنجا بود که از این موضوع و حماقت ذاتی آمریکایی‌ها سود برد.

در سال 1925 و پس از انجام چندین فقره کلاهبرداری بی‌عیب ونقص و پرسود، ویکتور به فرانسه و شهر پاریس رفت و در آنجا شاهکار خود را اجرا کرد. فروختن برج ایفل!

ایده این کلاهبرداری بعد از خواندن یک مقاله کوچک در روزنامه به ذهن ویکتور رسید. در این مقاله آمده بود که برج ایفل نیاز به تعمیر اساسی دارد و هزینه این کار برای دولت کمرشکن خواهد بود.

دینگ! زنگی در سر ویکتور صدا کرد و بلافاصله دست به کار شد. ابتدا اسناد و مدارکی تهیه کرد که در آنها خود را به عنوان معاون ریاست وزارت پست و تلگراف وقت جا زد و در نامه‌هایی با سربرگ‌های جعلی، شش تاجر آهن معروف را به جلسه‌ای دولتی و محرمانه در هتل کرئون( creon ) که محلی شناخته شده برای قرار‌های دیپلماتیک و مهم بود، دعوت کرد.

شش تاجر سر وقت در سوئیت مجلل ویکتور حاضر بودند. ویکتور برای آنها توضیح داد که دولت در شرایط بد مالی قرارگرفته است و تأمین هزینه‌های نگه‌داری برج ایفل عملاً از توان دولت خارج است. بنابراین او از طرف دولت مأموریت دارد که در عین تألم و تأسف، برج ایفل را به فروش برساند و بهترین مشتریان به نظر دولت تجار امین و درستکار فرانسوی هستند و از میان این تجار شش نفر دعوت شده به جلسه مطمئن‌ترین افرادند. ویکتور تأکید کرد به دلیل احتمال مخالفت عمومی، این مسئله تا زمان قطعی شدن معامله مخفی نگه داشته خواهد شد.

فروش برج ایفل در آن سال‌ها زیاد هم دور از ذهن نبود. این برج در سال 1889 و برای نمایشگاه بین‌المللی پاریس طراحی و ساخته شده بود و قرار بر این نبود که به صورت دائمی باشد. در سال 1909 برج به‌خاطر این‌که با ساختمان‌های دیگر شهر همچون کلیساهای دوره گوتیک و طاق نصرت هماهنگی نداشت، به محل دیگری منتقل شده بود و آن زمان وضعیت مناسبی نداشت. چهار روز بعد خریداران پیشنهاد خود را به مأمور دولت ارائه کردند. ویکتور به دنبال بالاترین رقم نبود، ‌او از قبل قربانی خود را انتخاب کرده بود؛ مردی که نامش در کنار ویکتور در تاریخ جاودانه شد! آندره پویسون ( Andre poisson ). در بین آن شش نفر، آندره کم‌سابقه‌ترین بود و امیدوار بود که با برنده شدن در این مناقصه، یک‌شبه ره صدساله را طی کند و کلاهبردار باهوش به خوبی متوجه این موضوع شده بود. ویکتور به آندره اطلاع داد که در مناقصه برنده شده است و اسناد جهت امضا و تحویل برج در هتل آماده امضاست. اما همان‌طور که تاجر عزیز می‌داند، زندگی مخارج بالایی دارد و او یک کارمند ساده بیش نیست و در این معامله پرسود با اعمال نفوذ خود توانسته است ایشان را برنده کند و... آندره به خوبی منظور ویکتور را فهمید! پس از پرداخت رشوه، اسناد معامله امضا شد و آندره پویسون پس از پرداخت وجه معامله، صاحب برج ایفل شد! فردای آن روز وقتی آندره و کارگرانش به جرم تخریب برج ایفل توسط پلیس بازداشت شدند، ویکتور لوتینگ کیلومترها از پاریس دور شده بود. در حالی که در یک جیبش پول فروش برج بود و در جیب دیگرش رشوه!


2-
هان ون میگه‌رن ( Han Van Meegeren )

نقاش و کپی‌کننده آثار هنری، باهوش‌ترین و زبردست‌ترین جاعل تابلوهای نقاشی، مردی که سر نازی‌های آلمانی کلاه گذاشت، مردی که اگر کلاهبردار نمی‌شد، بی‌شک یکی از مهم‌ترین نقاشان قرن بیستم بود، در سال 1889 در هلند به دنیا آمد. از کودکی عاشق رنگ‌ها بود و در جوانی با تأثیر از نقاشی‌های دوره طلایی هلند، تابلوهای زیادی خلق کرد. اما منتقدان، آثار او را بی‌روح و تقلیدی و تکراری نامیدند و میگه‌رن سرخورده از این برخورد و برای اثبات توانایی‌هایش به منتقدان تصمیم گرفت که آثار بزرگان دوره طلایی همچون فرانس هالس ( Frans Hals ) و ورمیه را کپی کند. میگه‌رن با پشتکار زیاد فرمول رنگ‌های قدیمی و نحوه ساخت بوم‌های آن زمان را پیدا کرد. او کار را شروع کرد و آن‌قدر ماهرانه این کار را انجام داد که تیزبین‌ترین کارشناسان نیز از تشخیص بدلی بودن آثار ناتوان بودند و میگه‌رن با اطمینان کامل، در نقش یک دلال، تابلوهایش را به‌عنوان آثار کشف‌شده دوره طلایی به مجموعه‌داران و گالری‌ها ‌فروخت. در همین دوران بود که اروپا درگیر جنگ جهانی دوم شد.

یکی از مشتریان پر و پا قرص او، مارشال گورینگ از سران درجه اول حزب نازی آلمان بود که علاقه فراوانی به آثار نقاشان هلندی داشت و تعداد زیادی از کارهای میگه‌رن را به مجموعه خود اضافه کرد. اما زمانه بازی دیگری را در سر داشت. آلمان‌ها در جنگ شکست خوردند و میگه‌رن به جرم فروش میراث فرهنگی هلند به نازی‌ها بازداشت و در دادگاه متهم به خیانت به وطن شد که مجازاتش اعدام بود. میگه‌رن در دادگاه واقعیت را ابراز کرد، اما هیچ‌کس حرف‌هایش را باور نکرد. تابلوهای جعلی در دادگاه توسط کارشناسان مورد بازبینی قرار گرفت و همگی بر اصل بودن آنها صحه گذاشتند. هیچ‌کس باور نمی‌کرد کسی بتواند با چنین دقت و ظرافتی این آثار را جعل کند. میگه‌رن از دادگاه درخواست کرد که وسایل مورد نیازش را در اختیارش بگذارند تا در حضور همه یکی از آثار دوره طلایی جعل کند!

میگه‌رن از اتهام خیانت تبرئه شد، اما به جرم جعل آثار هنری به زندان محکوم شد و چند سال بعد درگذشت. میگه‌رن به‌عنوان یک کلاهبردار در کار خود موفق بود، اما مشتری اصلی او گورینگ از او زیرک‌تر بود. اسکناس‌هایی که گورینگ در ازای تابلوها به میگه‌رن می‌داد همگی تقلبی بودند!

3-
فرانک ویلیام آباگ‌نیل ( Frank William Abagnale )‌

صاحب کلکسیونی از انواع کلاهبرداری‌ها، قاضی، خلبان، جراح و استاد دانشگاه! و کسی که زندگی‌اش دستمایه ساخت فیلم «اگه می‌تونی منو بگیر» شد، در سال 1948 در آمریکا به دنیا آمد. وقتی او 14 ساله بود، پدر و مادرش از یکدیگر جدا شدند و این ضربه روحی بزرگی برای فرانک بود. دو سال بعد از خانه فرار کرد و به نیویورک رفت و در آنجا بود که فهمید برای امرار معاش چاره‌ای به‌جز کلاهبرداری ندارد. پس از مدت کوتاهی او به یکی از حرفه‌ای‌ترین جاعلان چک بدل شد و چنان در کار خود مهارت پیدا کرد که هیچ بانکی قادر به تشخیص جعلی بودن چک‌های او نبود. فرانک برای آن‌که بتواند بدون پرداخت پول بلیت با هواپیما سفر کند، ‌با جعل کارت‌های شناسایی و مدرک خلبانی، ‌خود را به عنوان خلبان خط هوایی پان‌امریکن جا زد و از امتیاز خلبان‌ها برای مسافرت مجانی استفاده کرد. این موضوع لو رفت، اما قبل از آن‌که دست پلیس به او برسد، به شهر جورجیا فرار کرد و با هویت جعلی تازه‌ای، به عنوان یک دکتر در یک آپارتمان ساکن شد. از قضا در همسایگی فرانک یک دکتر واقعی زندگی می‌کرد و به فرانک پیشنهاد داد تا در بیمارستان شهر مشغول به کار شود و فرانک این پیشنهاد را پذیرفت و 11ماه به عنوان متخصص جراحی اطفال در آن بیمارستان به درمان بیماران پرداخت! پس از آن به شهر لوئیزیانا رفت و با جعل مدرک حقوق از دانشگاه هاروارد به عنوان دادستان در دادگاه محلی لوئیزیانا استخدام شد. او پس از چندماه توسط یکی از فارغ‌التحصیلان واقعی هاروارد شناخته شد، اما قبل از آن‌که دستگیر شود، از آنجا به ایالت یوتا گریخت و با جعل مدرک دانشگاه کلمبیا، در دانشگاه بریگام در رشته جامعه‌شناسی شروع به تدریس کرد!

او سرانجام در سال 1969 در فرانسه دستگیر شد و زمانی که پلیس فرانسه این موضوع را اعلام کرد، 26 کشور خواستار محاکمه او در کشورشان شدند! فرانک به آمریکا منتقل شد و در آنجا به 12 سال زندان محکوم شد، ولی پس از گذراندن پنج سال آزاد شد.

فرانک آباگ‌نیل هم‌اکنون به‌عنوان کارشناس خبره جعل اسناد و چک با پلیس آمریکا همکاری می‌کند و با تأسیس شرکت آباگ‌نیل و شرکا به بانک‌ها نیز مشاوره می‌دهد!

4-
حسین . ک

کلاهبردار وطنی، مردی که کاخ دادگستری را فروخت، حدود 70 سال پیش در شهریار متولد شد. ح.ک مردی بی‌سواد ولی باهوش بود و بی‌تردید اگر تحصیلات مناسبی داشت، به یکی از بزرگان ادب و علم کشور بدل می‌شد. اما او از جوانی به راهی غیر از آن کشیده شد. حسین.ک با کلاهبرداری‌های کوچک روزگار می‌گذراند، اما این کارها برای مردی با هوش او کارهایی کوچک محسوب می‌شدند. تا این‌که یک روز طعمه بزرگ‌ترین کلاهبرداری خود را در جلوی در سفارت انگلیس شکار کرد؛ دو توریست آمریکایی (و طبعاً احمق!) که به دنبال خرید یک هتل در ایران بودند. ح.ک آنها را به دفترش که در خیابان گیشا بود دعوت کرد و در آنجا به آنها پیشنهاد خرید یک ساختمان بزرگ و مجلل را به قیمت بسیار مناسب داد. این ساختمان، کاخ دادگستری بود که در خیابان خیام قرار داشت و هنوز هم به عنوان ساختمان دادگستری از آن استفاده می‌شود. قرار بازدید از کاخ برای فردای آن روز گذاشته شد و ح.ک همان روز عصر به آنجا رفت و با تطمیع اتاقدار وزیر وقت دادگستری، دفتر کار وزیر را برای مدت یک‌ساعت اجاره کرد. فردای آن روز قبل از آمدن مشتری‌ها، 200 جفت دمپایی پلاستیکی تهیه کرد و جلوی در اتاق‌های کاخ که یک ساختمان اداری محسوب می‌شد و در آن ساعت خالی بود، گذاشت. به اتاق وزیر رفت و منتظر شکارهایش شد. آمریکایی‌ها سروقت آمدند و ح.ک به عنوان صاحب آن عمارت، تمام ساختمان را به آنها نشان داد و وقتی مشتری‌ها درخواست دیدن داخل اتاق‌ها را داشتند،‌ به بهانه بودن مسافران و با نشان دادن دمپایی‌ها، آنها را منصرف می‌کرد. مشتریان ساختمان را پسندیدند و به پول رایج آن زمان 500 هزار تومان به ح.ک پرداخت کردند و خوشحال از این معامله پرسود، برای تحویل ساختمان 10 روز دیگر مراجعه کردند. اما همان‌جا بود که فهمیدند چه کلاه بزرگی بر سرشان رفته است. ح.ک همان روز معامله، به مصر فرار کرد و بعد از چند ماه زندگی در آنجا، به ایران بازگشت. اما در ایران بازداشت و به زندان محکوم شد و چند سال بعد از وقوع انقلاب اسلامی فوت کرد.

ح . ک یک کلاهبردار ذاتی بود ،‌ حتی در زندان! او تلویزیون زندان را به یکی از زندانیان به قیمت 100 تومان فروخت و وقتی آن زندانی بعد از آزادی تلویزیون را زیر بغل زد و می‌خواست آن را با خود ببرد، فهمیده بود که چه کلاهی بر سرش رفته و مضحکه بقیه شده است

]]>
جان فشانمش چو زر و سیم در قدم... 2012-02-21T08:26:18+01:00 2012-02-21T08:26:18+01:00 tag:http://safayedez.mihanblog.com/post/391 محمد بشری   اذا  السلامه   حلت   بذی   سلم                                        الله   حمد   معترف   غایت   النعم آن خوش خبر کجاست که این فتح مژده داد               &nb


بشری   اذا  السلامه   حلت   بذی   سلم

                                       الله   حمد   معترف   غایت   النعم

آن خوش خبر کجاست که این فتح مژده داد

                                    تا جان فشانمش چو زر و سیم در قدم

از  بازگشت  شاه  درین  طرفه   منزلست

                                     آهنگ   خصم   او   به   سراپرده   عدم

میجست  از سحاب  امل  رحمتی  ولی

                                     جز   دیده اش   معاینه   بیرون   ندادنم

در نیل غم فتاد سپهرش به طنز  گفت

                                      الان   قد  ندمت   و   ما  ینفع   الندم

پیمان شکن هر آینه گردد شکسته حال

                                     ان   العهود   عند  ملیک  النهی   ذمم

ساقی چو یار مهرخ و اهل راز بود

                                    حافظ  بخورد  باده  و  شیخ  و  فقیه  هم

]]>
آرزو 2012-02-17T10:16:32+01:00 2012-02-17T10:16:32+01:00 tag:http://safayedez.mihanblog.com/post/147 محمد عقایدتان بر رفتارهای تان تاثیر می‌گذارند پس اگر از زندگی تان راضی نیستید و احساس می‌كنید به آنچه می‌خواهید دست نیافته اید باید باورهای خود را تغییر دهید   آنچه که هستی هدیه خداوند به توست و آنچه که می شوی هدیه تو به خداوند ، پس بی نظیر باش   آیا می‌دانید بزرگترین دشمن شما در این دنیا كیست؟ بزرگترین دشمن شما،‌ همان ذهنتان است. افكار منفی در سر پروراندن، فكر و ذهن ما را به دشمن شماره یك ما تبدیل می‌كند. (باربارا دی آنجلیس)   شما آنچه را كه می بینید باور نمی كنید بلكه آن چ عقایدتان بر رفتارهای تان تاثیر می‌گذارند پس اگر از زندگی تان راضی نیستید و احساس می‌كنید به آنچه می‌خواهید دست نیافته اید باید باورهای خود را تغییر دهید

 

آنچه که هستی هدیه خداوند به توست و آنچه که می شوی هدیه تو به خداوند ، پس بی نظیر باش

 

آیا می‌دانید بزرگترین دشمن شما در این دنیا كیست؟ بزرگترین دشمن شما،‌ همان ذهنتان است. افكار منفی در سر پروراندن، فكر و ذهن ما را به دشمن شماره یك ما تبدیل می‌كند. (باربارا دی آنجلیس)

 

شما آنچه را كه می بینید باور نمی كنید بلكه آن چیزی را می بینید كه قبلا به عنوان یك باور انتخاب كرده اید. (برایان تریسی)

 

بزرگ ترین خطری كه كیفیت زندگی ما را نابود می‌كند، افكار و باورهای مخرب است. (آنتونی رابینز)

 

هر چه را كه ما بخواهیم همان چیز، خواهان ماست و هر چه مطلوب ما باشد همان چیز طالب ماست. (وین دایر)

 

به هر چیزی كه می اندیشید،‌ایمان بیاورید و اگر با اطمینان انتظارش را بكشید، مطمئنا به آن دست می‌یابید. (استایوسكی)

 

افكار و رویاهایتان تصاویری هستند از كتابی كه روحتان درباره شما می‌نوسید.

 

فردا همان خواهد شد كه امروز اندیشیده‌اید

 

خورشید هر روز صبح قبل از من به دفتر كارم می یاد، كارت می‌زنه و كارش رو شروع می كنه. بله، خورشید برای من كار می كنه و هر روز تا غروب برای من می تابه

 

هر گونه بیماری در جسم،‌نشانه نوعی ناپاكی در ذهن است. هرگز به علت پاكی و خوبی‌هایتان بیمار نمی‌شوید. بیماری نمایانگر بی قراری و ناآرامی ذهن است. (كاترین پاندر)

 

در هر عمل ناشی از ترس، نطفه شكست نهفته است

 

همه اندیشه خود را روی خواسته مهم زندگی‌تان متمركز كنید. این تمركز باید پیوسته و ادامه دار باشد. همه دقایق، همه ساعات،‌همه روزها و همه هفته‌ها. (چارلز پاپلتون)

 

هر وقت سنگی جلوی پایت افتاد به بالای اون برو و از بالای اون به دور دستها نگاه کن

 

زیاد از حد خود را تحت فشار نگذار بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتند که انتظارش را نداری(مارکز)

 

دنیا و آخرت از آن کسی است که به خالق و مخلوقش عشق بورزد و شادی ها را فقط برای خود نخواهد

 

وقتی به چیزی که آرزوت بود رسیدی ، تازه میفهمی که آرزوش بهتر از داشتنش

 

برای انسانهای بزرگ هیچ بن بستی وجود ندارد ، زیرا آنان بر این باورند كه : یا راهی خواهم یافت و یا راهی خواهم ساخت

 

انسان برای پیروزی آفریده شده است، او را میتوان نابود کرد ولی نمیتوان شکست داد. ( ارنست همینگوی)

 

گاهی وقتها از نردبان بالا میرویم تا دستهای خدا را بگیریم غافل از اینکه خدا پایین ایستاده ونرده ها رو محکم گرفته که ما نیفتیم

 

بسیار دعا كن ; زیرا دعا كلید هر رحمتى است و مایه روا شدن هر حاجتى و آنچه نزد خداست جز با دعا به دست نمى آید. هیچ درى نیست كه بسیار كوبیده شود مگر آن كه بزودى به روى كوبنده باز گردد

 

خدایا کفر نمی گویم ! پریشانم ... چه می خواهی تو از جانم !؟ مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی ... خداوندا تو مسئولی . خداوندا ! تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است ... چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است . "شریعتی"

 

 و در آخر این مطلب رو با یك جمله ای بسیار زیبا به پایان میرساند :

اگر خدا آرزویی را در دلت انداخت ، بدان كه توانایی رسیدن به آن را در تو دیده است ]]>
درمان چشم 2012-02-08T14:14:44+01:00 2012-02-08T14:14:44+01:00 tag:http://safayedez.mihanblog.com/post/363 محمد میگویند در كشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میكرد كه از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق كرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود. وی پس از مشاوره فراوان با پزشكان و متخصصان، درمان درد خود را مراجعه به یك راهب مقدس و شناخته شده میبیند. وی به راهب مراجعه میكند و راهب نیز پس از معاینه به او پیشنهاد می کند كه مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نكند. وی پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشكه های رنگ سبز تمام خا Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

میگویند در كشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میكرد كه از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق كرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود. وی پس از مشاوره فراوان با پزشكان و متخصصان، درمان درد خود را مراجعه به یك راهب مقدس و شناخته شده میبیند. وی به راهب مراجعه میكند و راهب نیز پس از معاینه به او پیشنهاد می کند كه مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نكند. وی پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشكه های رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آمیزی كند . همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میكند. پس از مدتی رنگ ماشین ، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و تركیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسكین می یابد. بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشكر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید. راهب نیز كه با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود كه باید لباسش را عوض كرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن كند. او نیز چنین كرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسكین یافته ؟ مرد ثروتمند نیز تشكر كرده و میگوید :" بله . اما این گرانترین مداوایی بود كه تاكنون داشته." مرد راهب با تعجب به بیمارش میگوید بالعكس این ارزانترین نسخه ای بوده كه تاكنون تجویز كرده ام. برای مداوای چشم دردتان، تنها كافی بود عینكی با شیشه سبز خریداری كنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود!!!

]]>