تبلیغات
شب های بی زمستان - عشق بورزید تا به شما عشق بورزند
 
شب های بی زمستان
درباره وبلاگ


سلام

چیزهایی هست کــه نمی دانـــــــــــــم،
می دانم ،سبزه ای را بکنم، خواهم مرد،
می روم بالا تــا اوج، مـن پــر از بال و پـرم،
راه می بینم در ظلمت، من پـر از فانوسم،
من پـر از نورم و شن، و پـر از دار و درخـت،
پــرم از راه، از پـل، از رود، از مــوج،
پــرم از سایه برگی در آب،
چه درونم تنهاســـــــــــت...

این وبلاگ، دیوار نوشته هایی است از آنچه که برایم جالب و گاهاً مهم است و دوست دارم بیان کنم تا در حصار دل غریب باقی نماند. ایده ی موضوعی مطالب از اتفاقات، افکار روزانه و دوست داشتنی هایم است. در برخی از مطالب تمام متن، از خودم نیست، اما پای این نوشته جات هستم، خودم را مسئولشان می دانم و همیشه سعی خواهم کرد که به صداقت در گفتار پایبند بمانم...

مخلص شما
محمد

مدیر وبلاگ : محمد
نویسندگان
سه شنبه 10 آبان 1390 :: نویسنده : محمد

روزی روزگاری پسرك فقیری زندگی می كرد كه برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می كرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد كه تنها یك سكه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این در حالی بود كه شدیداً احساس گرسنگی می كرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا كند.  بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبائی در را باز كرد .پسرك با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا، فقط یك لیوان آب درخواست كرد. دختر كه متوجه گرسنگی شدید پسرك شده بود بجای آب برایش یك لیوان بزرگ شیر آورد. پسر با طمانینه و آهستگی شیر را سر كشید و گفت: "چقدر باید به شما بپردازم؟" دختر پاسخ داد: "چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته كه نیكی  ، ما به ازایی ندارد." پسرك گفت:  "پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می كنم."

 سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد. پزشكان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز، متخصصین نسبت به درمان او اقدام كنند. دكتر هوارد كلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامیكه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حركت كرد. لباس پزشكی اش را بر تن كرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد. در اولین نگاه او را شناخت.  سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یك تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دكتر كلی گردید.  آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود. به درخواست دكتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاكتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.  زن از باز كردن پاكت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود كه باید تمام عمر را بدهكار باشد. سرانجام تصمیم گرفت و پاكت را باز كرد. چیزی توجه اش را جلب كرد.چند كلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته آنرا خواند:  "بهای این صورتحساب قبلاً با یك لیوان شیر پرداخت شده است."





نوع مطلب : داستان های پندآموز، 
برچسب ها : عشق بورزید تا به شما عشق بورزند، عشق، پسرک، فقیر، بیمارستان،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 3 مهر 1396 11:20 ق.ظ
This is very interesting, You're a very skilled blogger.
I've joined your rss feed and look forward to seeking more of your magnificent
post. Also, I've shared your site in my social networks!
شنبه 1 مهر 1396 07:14 ب.ظ
I constantly spent my half an hour to read this blog's articles everyday along with
a mug of coffee.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 03:42 ق.ظ
Hello, i think that i saw you visited my site thus i came to
“return the favor”.I am attempting to find things to improve
my web site!I suppose its ok to use some of your ideas!!
سه شنبه 29 فروردین 1396 10:46 ق.ظ
Wonderful article! This is the type of information that
are supposed to be shared across the net. Disgrace on Google for
no longer positioning this publish upper! Come on over and seek advice from
my web site . Thank you =)
یکشنبه 27 فروردین 1396 03:38 ق.ظ
I'm not sure exactly why but this weblog is loading extremely slow for me.
Is anyone else having this issue or is it a problem on my
end? I'll check back later and see if the problem still exists.
جمعه 25 فروردین 1396 06:00 ق.ظ
You could certainly see your skills within the article you write.

The world hopes for even more passionate writers like you who aren't afraid to say how
they believe. All the time follow your heart.
سه شنبه 10 آبان 1390 10:48 ب.ظ
ارزش واقعی انسان به چیست؟

علامه محمد تقی جعفری (رحمة الله علیه) می فرمودند(این کلام از جناب علامه نقل به مضمون است):
عده ای از جامعه شناسان برتر دنیا در دانمارک جمع شده بودند تا پیرامون موضوع مهمی به بحث و تبادل نظر بپردازند. موضع این بود: «ارزش واقعی انسان به چیست».
برای سنجش ارزش خیلی از موجودات، معیار خاصی داریم. مثلا معیار ارزش طلا به وزن و عیار آن است. معیار ارزش بنزین به مقدار و کیفیت آن است. معیار ارزش پول پشتوانه آن است. اما معیار ارزش انسان ها در چیست.
هر کدام از جامعه شناس ها صحبت هایی داشتند و معیارهای خاصی را ارائه دادند. بعد وقتی نوبت به بنده رسید گفتم: ...
شماباافتخارلینک شده ایداگرخواستیدماراهم لینک کنید
سه شنبه 10 آبان 1390 03:52 ب.ظ
سلام برآقا محمد گل،
بسیار مطلب جالبی بود بسی نشاط بردیم.
محمدسلام بر لباف جون عزیز دلم!
مدتیه ما رو طلاق دادی!!!
جون مجتبی نبودی اصلا وبلاگ حال نمی داد.
سه شنبه 10 آبان 1390 12:30 ب.ظ
سلام
تو نیکی می کن و در دجله انداز
که ایـزد در بیـابانـت دهـد بـاز
یکشنبه 11 فروردین 1387 12:03 ب.ظ
خیلی خوب بود همه ی مطالبتون برام تازگی داشت . ممنون.
یکشنبه 11 فروردین 1387 12:03 ب.ظ
خیلی خوب بود همه ی مطالبتون برام تازگی داشت . ممنون.
یکشنبه 11 فروردین 1387 12:03 ب.ظ
خیلی خوب بود همه ی مطالبتون برام تازگی داشت . ممنون.
سه شنبه 16 بهمن 1386 08:02 ق.ظ
Im a Google rater, found your website while I was working today, browsed through it, liked it a lot. Keep up the good work
یکشنبه 1 مهر 1386 02:09 ق.ظ
ای بابا ما كه همه عاشق پیشه ایم!!!!!!!!!!!!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :