تبلیغات
شب های بی زمستان - تله موش

تله موش

نویسنده :محمد
تاریخ:چهارشنبه 14 دی 1390-12:28 ب.ظ

موش ازشكاف دیوار سرك كشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست ..

مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز كردن بسته بود.

موش لب هایش را لیسید و با خود گفت : كاش یك غذای حسابی باشد.

اما همین كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یك تله موش خریده بود.

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به هركسی كه می رسید ، می گفت :« توی مزرعه یك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یك تله موش خریده است ...«!

مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تكان داد و گفت : « آقای موش ، برایت متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من كاری به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد»

میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت : «آقای موش من فقط می توانم دعایت كنم كه توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی كه تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش كه دعای من پشت و پناه تو خواهد بود

موش كه از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تكان داد و گفت : « من كه تا حالا ندیده ام یك گاوی توی تله موش بیفتد.!» او این را گفت و زیر لب خنده ای كرد و دوباره مشغول چریدن شد.

سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فكر بود كه اگر روزی در تله موش بیفتد ، چه می شود؟

در نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید .زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را كه در تله افتاده بود، ببیند.

او در تاریكی متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا می كرده ، موش نبود ، بلكه یك مار خطرناكی بود كه دمش در تله گیر كرده بود . همین كه زن به تله موش نزدیك شد ، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وی بهتر شد. اما روزی كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسایه كه به عیادت بیمار آمده بود ، گفت :« برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست» ..

مرد مزرعه دار كه زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.

اما هرچه صبر كردند ، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می كردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ، میش را هم قربانی كند تا با گوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.

روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این كه یك روز صبح ، در حالی كه از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاك سپاری او شركت كردند. بنابراین ، مرد مزرعه دار مجبور شد، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیك تدارك ببیند.

حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فكر می كرد كه كاری به كار تله موش نداشتند...!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Sharron
جمعه 22 اردیبهشت 1396 11:01 ق.ظ
It's very trouble-free to find out any topic on web as compared to books, as I found this article
at this web site.
BHW
دوشنبه 28 فروردین 1396 10:24 ب.ظ
It's wonderful that you are getting ideas from this piece of writing as well as
from our discussion made at this time.
manicure
سه شنبه 15 فروردین 1396 01:20 ب.ظ
Its like you read my mind! You appear to know a lot about this, like you wrote
the book in it or something. I think that you can do with some pics to drive the message
home a bit, but instead of that, this is excellent blog. An excellent read.
I will certainly be back.
لباف
یکشنبه 18 دی 1390 06:42 ب.ظ
سلام محمدجان،
ما ارادت دار یم، بعضی وقتا آدم کم سعادت میشه دیگه.
پاسخ محمد : سلام لباف جان
ما ذوب شده ی مرامتیم...
ماهی قرمز کوچک
جمعه 16 دی 1390 10:35 ب.ظ
ما ارادت داریم
پاسخ محمد : فدای تو
لباف
پنجشنبه 15 دی 1390 03:06 ب.ظ
سلام محمد جان،
حقیقتا اینگونه است..........................
پاسخ محمد : سلام لباف جان.
عرض ارادت... مهربان به ما چرا سر نمی زنی دیگه؟...
ماهی قرمز کوچک
چهارشنبه 14 دی 1390 09:43 ب.ظ
خوب بود
فقط یه کم طولانی بود
پاسخ محمد : با بهترین آرزوها...
ترانه
چهارشنبه 2 تیر 1389 11:38 ق.ظ
تقریبا همه ی وبلاگت رو خوندم معرکه بود محشر کردی تا حالا بجز وبلاگ خودم و یکی دونفر دیگه سابقه نداشته یه وبلاگو کامل بخونم. به من سر بزن خوشحال میشم.
سیامك
چهارشنبه 23 دی 1388 11:10 ب.ظ
عالی بود
abbas
پنجشنبه 5 آذر 1388 06:50 ب.ظ
جالبترین مطلبی که خواندم
موفق باشی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر