تبلیغات
شب های بی زمستان - سخن خدا

سخن خدا

نویسنده :محمد
تاریخ:جمعه 4 شهریور 1390-12:08 ب.ظ

بخوان مرا

منم پروردگارت

خالقت از ذره ای ناچیز

صدایم کن مرا

آموزگار قادر خود را

قلم را .. علم را .. من هدیه ات کردم

بخوان ما را

منم معشوق زیبایت

منم نزدیک تر از تو به تو

اینک صدایم کن

رها کن غیر ما .. سوی ما بازآ 

منم پروردگار پاک بی همتا

منم زیبا .. که زیبا بنده ام را دوست می دارم

تو بگشا گوش دل

پروردگارت با تو می گوید

تو را در بیکران دنیای تنهایان ... رهایت من نخواهم کرد

بساط روزی خود را به من بسپار

رها کن غصه یک لقمه نان و آب فردا را

تو راه بندگی طی کن

عزیزا .. من خدایی خوب می دانم

تو دعوت کن مرا بر خود ... به اشکی، یا خدایی میهمانم کن

که من چشمان اشک آلودت را دوست می دارم

طلب کن خالق خود را ... بجو ما را ... تو خواهی یافت

که عاشق می شوی بر ما ... و عاشق می شوم بر تو

که وصل عاشق و معشوق هم ... آهسته می گویم خدایی عالمی دارد

قسم بر عاشقان پاک با ایمان ...قسم بر اسب های خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن ... تکیه کن بر من

قسم بر روز.. هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور

رهایت من نخواهم کرد

بخوان ما را

که می گوید که تو خواندن نمی دانی؟

تو بگشا لب ... تو غیر از ما خدای دیگری داری؟

رها کن غیر ما را

آشتی کن با خدای خود ...تو غیر از ما چه می جویی؟ 

تو با هر کس به جز با ما چه می گویی؟ 

و تو بی من چه داری؟ هیچ! 

بگو با ما چه کم داری عزیزم .. هیچ! 

هزاران کهکشان و کوه و دریا را

و خورشید و گیاه و نور و هستی را

برای جلوه خود آفریدم من

ولی وقتی تو را من آفریدم ... بر خودم احسنت می گفتم

تویی زیباتر از خورشید زیبایم

تویی والاترین مهمان دنیایم

نمی خوانی چرا ما را؟ ... مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می گردد؟! 

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی

ببینم من تو را از درگهم راندم؟

اگر در روزگار سختیت خواندی مرا،

اما به روز شادیت یک لحظه هم یادم نمی کردی، 

به رویت بندة من هیچ آوردم؟ 

که می ترساندت از من؟

رها کن آن خدای دور ... آن نامهربان معبود ... آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت ... خالقت

اینک صدایم کن مرا .. با قطره اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را 

با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکیم ... آیا عزیزم حاجتی داری؟

تویی از ما ... کنون برگشته ای اما

کلام آشتی را تو نمی دانی؟

ببین چشمان خیست آیا گفته ای دارند؟

بخوان ما را 

بگردان قبله ات را سوی ما

اینک وضویی کن ... خجالت می کشی از من؟ 

بگو ..جز من کس دیگر نمی فهمد

به نجوایی صدایم کن

بدان آغوش من بازست ... برای درک آغوشم

شروع کن .. یک قدم با تو .. تمام گام های مانده اش با من .......



نوع مطلب : نکات پندآموز  شعر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
foot issues
شنبه 18 شهریور 1396 07:36 ق.ظ
Hello to every , as I am really keen of reading this blog's
post to be updated on a regular basis. It consists of fastidious data.
manicure
یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 11:32 ق.ظ
This piece of writing is actually a fastidious one it helps new net people, who are wishing in favor of blogging.
manicure
پنجشنبه 31 فروردین 1396 12:28 ب.ظ
Write more, thats all I have to say. Literally, it seems as though you
relied on the video to make your point. You clearly know what youre talking about, why throw away your intelligence on just posting videos to your weblog when you could be giving us something informative to read?
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر