تبلیغات
شب های بی زمستان

داستان کوتاه وزیبای صورتحساب مادر!

نویسنده :محمد
تاریخ:شنبه 24 دی 1390-12:35 ق.ظ

شبی پسرک یک برگ کاغذ به مادرش داد . مادر آن را گرفت و با صدای بلند خواند:
او با خط بچگانه نوشته بود:
کوتاه کردن چمن باغچه : ۵ دلار
مرتب کردن اتاق خوابم : ۱ دلار
بیرون بردن زباله ها : ۲دلار
نمره ی ریاضی خوبی که گرفتم : ۶ دلار
جمع بدهی شما به من : ۱۴دلار
مادر به چشمان منتظر پسر نگاهی کرد.لحظه ای خاطراتش را مرور کرد.سپس قلم را برداشت و پشت برگه ی صورتحساب نوشت:
بابت سختی ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی : هیچ
بابت تمام شب هایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم : هیچ
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی : هیچ
بابت غذا نظاقت تو و اسباب بازی هایت : هیچ
و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه ی عشق واقعی من به تو هیچ است.وقتی پسرک آنچه را که مادرش نوشته بود خواند با چشمان پر از اشک به چشمان مادر نگاه کرد و گفت:
مامان دوستت دارم
آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت : قبلآ به طور کامل پرداخت شده...!



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ای عشق الله الله... سر مست شد نگارم!

نویسنده :محمد
تاریخ:دوشنبه 19 دی 1390-12:14 ق.ظ

سرمست شد نگارم، بنگر به نرگسانش،

مستانه شد حدیثش، پیچیده شد زبانش،

گه می فتد از این سو، گه می فتد از آن سو،

آن کس که مست گردد، خود این بود نشانش،

چشمش بلای مستان، ما را از او مترسان،

من مستم و نترسم، از چوب شحنگانش،

ای عشق الله الله، سرمست شد شهنشه،

برجه بگیر زلفش، درکش در این میانش،

اندیشه ای که آید، در دل ز یار گوید،

جان بر سرش فشانم، پر زر کنم دهانش،

آن روی گلستانش، وان بلبل بیانش،

وان شیوه هاش یا رب، تا با کیست آنش،

این صورتش بهانه ست، او نور آسمانست،

بگذر ز نقش و صورت، جانش خوشست جانش،

دی را بهار بخشد، شب را نهار بخشد،

پس این جهان مرده، زنده ست از آن جهانش...

 

از: مولانا



نوع مطلب : شعر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تله موش

نویسنده :محمد
تاریخ:چهارشنبه 14 دی 1390-12:28 ب.ظ

موش ازشكاف دیوار سرك كشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست ..

مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز كردن بسته بود.

موش لب هایش را لیسید و با خود گفت : كاش یك غذای حسابی باشد.

اما همین كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یك تله موش خریده بود.

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به هركسی كه می رسید ، می گفت :« توی مزرعه یك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یك تله موش خریده است ...«!

مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تكان داد و گفت : « آقای موش ، برایت متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من كاری به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد»

میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت : «آقای موش من فقط می توانم دعایت كنم كه توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی كه تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش كه دعای من پشت و پناه تو خواهد بود

موش كه از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تكان داد و گفت : « من كه تا حالا ندیده ام یك گاوی توی تله موش بیفتد.!» او این را گفت و زیر لب خنده ای كرد و دوباره مشغول چریدن شد.

سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فكر بود كه اگر روزی در تله موش بیفتد ، چه می شود؟

در نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید .زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را كه در تله افتاده بود، ببیند.

او در تاریكی متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا می كرده ، موش نبود ، بلكه یك مار خطرناكی بود كه دمش در تله گیر كرده بود . همین كه زن به تله موش نزدیك شد ، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وی بهتر شد. اما روزی كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسایه كه به عیادت بیمار آمده بود ، گفت :« برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست» ..

مرد مزرعه دار كه زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.

اما هرچه صبر كردند ، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می كردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ، میش را هم قربانی كند تا با گوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.

روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این كه یك روز صبح ، در حالی كه از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاك سپاری او شركت كردند. بنابراین ، مرد مزرعه دار مجبور شد، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیك تدارك ببیند.

حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فكر می كرد كه كاری به كار تله موش نداشتند...!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بدون هیچ دلیلی

نویسنده :محمد
تاریخ:یکشنبه 11 دی 1390-12:08 ب.ظ

یک روز سخت و پرکار،

یک روز خسته کننده و غم انگیز،

یک روز که از همه چیز و همه کس بیزار هستید،

یک جفت چشم شاد،

یک صورت گشاده،

و یک لبخند دلنشین!

« من شما را نمی شناسم، شما هم مرا نمی شناسی! ... اما این اصلاً اهمیتی ندارد. این برای شماست...!»

با بهترین آرزوها

مگر می شود؟! ...

بدون هیچ دلیل؟

بدون هیچ چشمداشت؟!

یادمان باشد ...

همیشه شیرین ترین و دلچسب ترین هدیه ها و ابراز محبت ها زمانی است که غافلگیرانه باشند، هیچ دلیل خاصی نداشته باشند، درپاسخ به هیچ کاری نباشند و مطمئن باشید که از فرد مقابل انتظار هیچ نوع جبرانی نمی رود!

اگر با این حرف موافقید،
شما هم بدون هیچ دلیل خاصی
شادی را به قلب هر کس که می خواهید هدیه کنید.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کی این اسکناس 20 دلاری رو دوست داره ؟

نویسنده :محمد
تاریخ:دوشنبه 5 دی 1390-03:08 ب.ظ

یه سخنران معروف سمینار خود را با بالا گرفتن یک 20 دلاری آغاز نمود. او از 200 نفر شرکت کننده در سمینار پرسید : " کی این اسکناس 20 دلاری رو دوست داره ؟"
دست ها شروع به بالا رفتن کرد .

 

او گفت : " من می خوام این 20 دلاری رو به یکی از شما بدم. اما اول بذارین یه کاری بکنم. " سپس شروع به مچاله نمودن اسکناس کرد.

 

پس دوباره پرسید : " کسی هست که هنوز این اسکناس رو بخواد ؟ "

 

باز دست ها بالا رفت .

 

او اینگونه ادامه داد :" خب ، اگر من اینکار رو با اسکناس بکنم چی ؟ "
و بعد اسکناس رو به زمین انداخت و با کفش خود شروع به مالیدن آن به کف اتاق کرد.

 

سپس آنرا که کثیف و مچاله شده بود برداشت و باز گفت :" هنوز کسی هست که این 20 دلاری رو بخواد ؟ "

 

اما هنوز دست ها در هوا بود.

 

سخنران گفت :" دوستان من ، همگی شما یک درس با ارزش فرا گرفتید. شما بی توجه به اینکه من چه بلایی سر این اسکناس آوردم، باز هم خواستار آن بودید زیرا هیچ چیز از ارزش آن کم نشده بود و هنوز 20 دلار می ارزید . "

 

 

خیلی از اوقات در زندگیمون، ما بوسیله تصمیم هایی که می گیریم و وقایعی که واسه مون پیش میاد، پرتاب، مچاله و به زمین مالیده می شیم . در این جور مواقع احساس می کنیم که ارزش خود را از دست داده ایم. اما مهم نیست که چه اتفاقی افتاده یا خواهد افتاد ، به هر حال شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهید :

تمیز یا کثیف ، مچاله یا صاف ، باز هم شما از نظر اونایی که دوستتون دارن ارزش فوق العاده زیادی دارین .
" ارزش زندگی ما بر اساس اون چیزی که هستیم تعیین می شه ."




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :39
  • ...  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • ...