|
شب های بی زمستان روشنی را بچشیم، شب یك دهكده را وزن كنیم، خواب یك آهو را، گرمی لانه لك لك را ادراك كنیم...
| ||
|
چگونه از زندگی خود لذت ببرید زندگی شما میتواند به زیبایی
رویاهایتان باشد. فقط باید باور داشته باشید که میتوانید کارهای سادهای انجام
دهید. در زیر لیستی از کارهایی که میتوانید برای داشتن زندگی شادتر انجام دهید،
آورده شده است. هر روز آنها را به کار بگیرید و از زندگی خود لذت ببرید. طبقه بندی: مطالب خواندنی، نکات پندآموز، برچسب ها: چگونه از زندگی خود لذت ببرید.، زندگی، سلامتی، شخصیت، جامعه، كشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی به درون یك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعی كرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد. پس برای اینكه حیوان بیچاره زیاد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه
را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود. مردم با سطل روی سر الاغ خاك می ریختند اما الاغ هر بار خاك های روی بدنش را می
تكاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاك زیر پایش بالا می آمد، سعی می كرد روی خاك ها
بایستد. روستایی ها همینطور به زنده به گور كردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم
همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینكه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و
روستائیان از چاه بیرون آمد ... طبقه بندی: مطالب خواندنی، نکات پندآموز، داستان های پندآموز، برچسب ها: الاغ و امید، الاغ، امید، کشاورز، چاه، داستان، مشکلات، پندآموز، موفقیت، پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد : پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی . دوستدار تو پدر پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد : پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم . طبقه بندی: داستان های پندآموز، برچسب ها: قدرت اندیشه، مزرعه، شخم، زندان، پندآموز،
شبی پسرک یک برگ کاغذ به مادرش داد . مادر آن را گرفت و با صدای بلند خواند: او با خط بچگانه نوشته بود: کوتاه کردن چمن باغچه : ۵ دلار مرتب کردن اتاق خوابم : ۱ دلار بیرون بردن زباله ها : ۲دلار نمره ی ریاضی خوبی که گرفتم : ۶ دلار جمع بدهی شما به من : ۱۴دلار مادر به چشمان منتظر پسر نگاهی کرد.لحظه ای خاطراتش را مرور کرد.سپس قلم را برداشت و پشت برگه ی صورتحساب نوشت: بابت سختی ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی : هیچ بابت تمام شب هایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم : هیچ بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی : هیچ بابت غذا نظاقت تو و اسباب بازی هایت : هیچ و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه ی عشق واقعی من به تو هیچ است.وقتی پسرک آنچه را که مادرش نوشته بود خواند با چشمان پر از اشک به چشمان مادر نگاه کرد و گفت: مامان دوستت دارم آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت : قبلآ به طور کامل پرداخت شده...! طبقه بندی: مطالب خواندنی، نکات پندآموز، داستان های پندآموز، برچسب ها: داستان کوتاه وزیبای صورتحساب مادر!، داستان، صورتحساب، مادر، پندآموز،
سرمست شد نگارم، بنگر به نرگسانش، مستانه شد حدیثش، پیچیده شد زبانش، گه می فتد از این سو، گه می فتد از آن سو، آن کس که مست گردد، خود این بود نشانش، چشمش بلای مستان، ما را از او مترسان، من مستم و نترسم، از چوب شحنگانش، ای عشق الله الله، سرمست شد شهنشه، برجه بگیر زلفش، درکش در این میانش، اندیشه ای که آید، در دل ز یار گوید، جان بر سرش فشانم، پر زر کنم دهانش، آن روی گلستانش، وان بلبل بیانش، وان شیوه هاش یا رب، تا با کیست آنش، این صورتش بهانه ست، او نور آسمانست، بگذر ز نقش و صورت، جانش خوشست جانش، دی را بهار بخشد، شب را نهار بخشد، پس این جهان مرده، زنده ست از آن جهانش...
از: مولانا طبقه بندی: شعر، برچسب ها: ای عشق، الله الله، سر مست شد نگارم، |
| |
| [ طراحی : شبهای بی زمستان ] | ||